ساختى و مىگويى كه او را مىكشى » .
( 1 ) ابن زياد از او خشمگين شد و به مأمورانش دستور داد تا او را ادب كنند .
آنها او را با مشت زدند و تكان دادند ، سپس رهايش كردند ولى ابن اشعث چاپلوس ، سر خود را تكان مىداد براى آنكه آن ستمگر بشنود ، گفت : « ما با نظر امير موافقيم خواه براى ما باشد يا بر عليه ما كه امير ادبكننده است » « 1 » .
براى فرزند اشعث مهم نبود كه آن ستمگر در راه تأمين منافع و خواستهايش ، دست به چه جنايتى مىزند .
( 2 )
شورش قبيلهء مذحج
خبر گرفتارى هانى به خاندانش رسيد ، آنان با اكراه همچون حشرات بپاخاستند كه عمرو بن حجاج ، آن فرصت طلب ترسو كه نشانى از شرافت و جوانمردى نداشت ، آنها را رهبرى مىكرد . وى ، در حالى كه قبيلهء مذحج همراه وى بودند ، پيش آمد و صداى خود را بلند كرد كه متصديان امر بشنوند ، او گفت :
« من عمرو بن حجاج هستم و اينها سواران مذحج و بزرگان آنها هستند ، ما نه از فرمان خارج مىشويم و نه از جماعت دور مىگرديم » .
( 3 ) سخن وى سرشار از ذلّت و سرسپردگى و سازش با حكومت بود و هيچگونه انگيزهاى براى رهايى بخشيدن به هانى در آن وجود نداشت ، لذا ابن زياد ، توجهى به آن نكرد و به شريح قاضى روى كرد و گفت : نزد رفيقشان برو و به او نگاه كن ، سپس به سوى آنها خارج شو و به آنها بگو هانى زنده است .
شريح ، خارج شد و نزد هانى رفت . هنگامى كه هانى او را ديد فرياد كمك
هامش
( 1 ) همان ، ص 29 .