بود ، حاضر كنند ، وقتى نزد وى حاضر شد ابن زياد به هانى گفت : « اين را مىشناسى ؟ » .
« آرى » .
( 1 ) هانى ، چيزى براى پنهان كردن نداشت ، سر به زير افكند ، اما طولى نكشيد كه شجاعتش بر وضع وى حاكم شد و همچون شير ، برجست و به فرزند مرجانه گفت : « آنچه به تو گزارش شده ، درست است من ، نيكى تو را در حق خود ، ضايع نمىكنم « 1 » تو و خانوادهات با اموالتان سالم به سوى شام حركت مىكنيد ؛ زيرا انسان بر حقى آمده كه حق او و رفيقش ( يعنى مسلم و حسين عليه السّلام ) بر حق تو برتر و سزاوارتر است . . . » « 2 » .
( 2 ) ابن زياد به خشم آمد و بر او بانگ زد : « به خدا ! از من دور نمىشوى تا اينكه او را برايم بياورى » .
هانى ، او را مسخره كرد و بر او اعتراض نموده ، همچون مردى شرافتمند به وى گفت : « هرگز ميهمانم را نزد تو نمىآورم » ( 3 ) هنگامى كه جدال ميان آنها طولانى شد ، « مسلم بن عمر باهلى » - از نوكران حكومت - كه جز او غريبى در مجلس ، نبود ، برخاست و از ابن زياد درخواست كرد كه تنها با هانى صحبت كند تا او را قانع نمايد . ابن زياد به وى اجازه داد ، او برخاست و در جايى با هانى تنها نشست به طورى كه ابن زياد آنها را مىديد و صدايشان را وقتى كه بلند مىشد ، مىشنيد .
هامش
( 1 ) ابن اثير ، تاريخ 4 / 27 - 29 .
( 2 ) مروج الذهب 3 / 57 ، سمط النجوم الوالى 3 / 61 . ذهبى ، تاريخ اسلام 4 / 170 و 301 ذهبى سخن وى را به صورتى ديگر روايت كرده كه با روايت مشهور مورخان ، متفاوت است .