تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
( 1 ) باهلى ، كوشيد تا هانى را قانع كند ، لذا وى را از خشم امير بر حذر داشت و بيان كرد كه حكومت قصد سويى نسبت به مسلم ندارد . وى گفت : « اى هانى ! تو را به خدا ! خود را به كشتن مده و گرفتارى را بر قوم خود وارد نكن . اين مرد يعنى مسلم - عموزادهء اين قوم است ، آنها او را نمىكشند و ضررى به او نمىرسانند پس او را به آنها بسپار ؛ زيرا در اين كار ، ننگ و نقصانى بر تو نيست ، چون تو او را به حكومت تحويل مىدهى . . . » . ( 2 ) اين منطق كم ارزش بر هانى پنهان نبود ؛ زيرا مىدانست اگر حكومت بر مسلم ، دست يابد او را شديدا مورد آزار قرار مىدهند و او را زنده نخواهند گذاشت ، اين امر ، ننگ و رسوايى برايش به بار خواهد آورد اگر فرستادهء آل محمد را به دست انتقام جوى آنان بسپارد ، لذا گفت : « آرى به خدا ! در اين امر ننگ بزرگى بر من خواهد بود اگر مسلم در كنار من و ميهمان باشد ، او فرستادهء فرزند دخت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است ، من زنده باشم و دو دستم سالم و يارانم فراوان باشند ، به خدا ! اگر تنها مىبودم ، هرگز او را تحويل نمىدادم » . ( 3 ) اين سخن ، منطق آزادگانى را در برداشت كه زندگى خود را براى ارزشهاى و الا مىبخشند و در برابر چيزى كه به شرافت آنان خلل وارد كند ، سر تسليم فرود نمىآورند . هنگامى كه باهلى از قانع كردن هانى نااميد شد ، به سوى فرزند زياد رفت و به او گفت : « اى امير ، او از تحويل مسلم خوددارى مىكند ، مگر اينكه كشته شود » « 1 » . آن ستمگر بر هانى فرياد كشيد : « او را براى من مىآورى يا گردنت را
هامش
( 1 ) الفتوح 5 / 83 .