آن دو را در مسجد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله يافت و آنها را براى آن كار دعوت كرد ، آن دو ، پذيرفتند به وى دستور دادند كه برود .
( 1 ) « فرزند زبير » پريشان شد و به امام گفت : فكر مىكنيد چرا وى در اين ساعت كه معمولا ديدارى ندارد ، ما را احضار كرده است ؟
- فكر مىكنم طاغوتشان ( معاويه ) هلاك شده است ، او براى گرفتن بيعت به دنبال ما فرستاده است ، پيش از آنكه اين خبر در بين مردم منتشر شود .
- من هم چيزى غير از اين گمان نمىكنم ، تو مىخواهى چه كار كنى ؟
- هم اينك جوانانم را فراهم مىآورم و سپس به سوى او مىروم و آنان را بر در خانه ، مىنشانم .
- من بر تو مىترسم ، اگر وارد شوى .
- من تنها در صورتى به نزد وى مىروم كه قدرت امتناع داشته باشم « 1 » .
( 2 ) سرور آزادگان به منزل خود رفت و غسل نمود و نماز خواند و به درگاه خدا دعا كرد « 2 » ، سپس اهل بيتش را فرمان داد تا سلاح بردارند و همراه وى خارج شوند . آنان ، به سرعت برگرد آن حضرت فراهم آمدند و آن حضرت به آنها دستور داد تا بر در خانه بنشينند و به آنها فرمود : « من داخل مىشوم ، پس اگر شما را فرا خواندم و يا صداى مرا شنيديد كه بلند گشته است ، همگى بر من داخل شويد » .
( 3 ) امام ، بر وليد وارد شد و مروان را نزد وى ديد كه ميان آنها قطع رابطه وجود داشت ، پس امام آن دو را به نزديك شدن و اصلاح و ترك كينهها امر فرمود
هامش
( 1 ) ابن اثير ، تاريخ 4 / 14 - 15 .
( 2 ) الدر النظيم ، ص 171 .