عبد اللّه ! همتى عالى داشتى و براى خودت راضى نشدى مگر اينكه نام تو با نام پروردگار جهانيان همراه باشد ! » « 1 » .
از نشانههاى كينهء معاويه نسبت به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله مطلبى است كه « مطرف بن مغيره » روايت كرده و گفته است : همراه پدرم بر معاويه وارد شدم ، پدرم نزد معاويه حاضر شده با او سخن مىگفت و آنگاه نزد من مىآمد ، در حالى كه از عقل معاويه ياد مىكرد و از آنچه از او مىديد ، در شگفت مىشد .
شبى ، پدرم خشمگين آمد و از خوردن شام خوددارى كرد ، ساعتى منتظر بودم ، در حالى كه گمان مىكردم اين به خاطر چيزى است كه نزد ما يا در كارمان پيش آمده است ، به او گفتم : چرا مىبينم امشب غمگين شدهاى ؟
- پسرم ! از نزد خبيثترين انسان نزد تو آمدهام .
- آن ، چه باشد ؟
( 2 ) - با معاويه در خلوت نشستم و به او گفتم : اى امير المؤمنين ! تو به خواستهات رسيدهاى پس چرا عدالت را آشكار نمىكنى و خير را نمىگسترانى ؛ زيرا تو سالخورده شدهاى چرا به برادران بنى هاشمىات نگاهى نمىكنى و با آنها صلهء رحم به جاى نمىآورى به خدا آنان ، امروز چيزى ندارند كه از آن بترسى . . .
( 3 ) معاويه به خشم آمد و گفت : « هيهات ! هيهات ! آن مرد از بنى تيم به قدرت رسيد و عدالت پيشه كرد و انجام داد آنچه را انجام داد ، چيزى نگذشت كه هلاك شد و نامش هلاك گشت جز اينكه گويندهاى بگويد أبو بكر بود . آنگاه آن مرد از بنى عدى حكومت كرد و كوشيد و ده سال تلاش كرد ، به خدا چيزى نبود جز اينكه هلاك شد و نامش نابود گشت ، جز اينكه گويندهاى بگويد عمر بود . و پس
هامش
( 1 ) شرح نهج البلاغه 10 / 101 .