از كار آنان فارغ شدند ، به جنگ با معاويه بپردازند . امام ، اين درخواست آنان را پذيرفت همراهشان حركت كرد تا به « نهروان » رسيد . هنگامى كه در مجاورت خوارج ، قرار گرفت به آنها پيغام داد و قاتلان « عبد اللّه بن خباب » و زنان همراه وى را از آنها مطالبه كرد . همچنين ، قاتلان فرستادهاش ، « حرث بن مره » را از آنها خواست تا از آنان دست بردارد و به جنگ با معاويه برود و آنگاه به مسائل آنان رسيدگى كند .
( 1 ) آنها به حضرت پاسخ دادند : « ميان ما و شما چيزى جز شمشير وجود ندارد مگر اينكه به كفر ، اقرار ورزى و همانند ما توبه كنى ! ! » .
امام از آنها سخت متأثر شد و فرمود : آيا بعد از جهادم همراه رسول خدا و بعد از ايمانم ، بر خود شهادت به كفر بدهم در اين صورت گمراه بوده اهل هدايت نخواهم بود . . . » « 1 » .
( 2 ) امام ، گاهى آنها را موعظه مىكرد و گاهى به آنها پيغام مىداد تا آنجا كه بسيارى از آنان خود را كنار كشيدند و به كوفه بازگشتند ، بعضى از آنان به امام پيوستند و گروه سوم براى جنگ جدا شدند كه جز « عبد اللّه بن وهب راسبى » ، پيشواى خوارج - كسى كه جاى سجود بر خود داشت - و سه هزار نفر همراه وى ، كس ديگرى باقى نماند .
( 3 ) هنگامى كه امام از ارشاد آنان نااميد گشت ، سپاه خود را آماده نمود و دستور داد كه با آنها به جنگ اقدام نكنند تا اينكه خود با آنان به جنگ برخيزند .
( 4 ) هنگامى كه خوارج آمادهباش امام را ديدند ، براى جنگ مهيّا گشتند در حالى كه دلهايشان براى جنگ در آتش شوق مىسوخت آن گونه كه شخص تشنه به آب مشتاق باشد . يكى از آنها فرياد كشيد : « آيا كسى هست كه به سوى
هامش
( 1 ) انساب الاشراف 3 / 143 - 144 .