تو نباشد » .
( 1 ) آنها توجهى به وى نكرده به سويش رفتند و او را به نزد خوكى كه كشته بودند ، بردند و او را بر آن خوك گذاشتند و سر بريدند . سپس به سوى همسرش رفتند كه از شدّت ترس به خود مىلرزيد .
وى التماس كنان به آنها گفت : « من يك زن بيش نيستم ، آيا از خداوند پروا نداريد ؟ » .
دلهاى زنگارزدهء آنان ، نرم نشد و او را سر بريدند و شكمش را پاره كردند و به سوى سه زن ديگر - كه از جملهشان « ام سنان صيداويه » بود - رفته ، و آنها را كشتند « 1 » .
( 2 ) آنها به پراكندن رعب وحشت و گسترش فساد در زمين پرداختند . امام ، « حرث بن مرهء عبدى » را نزد آنان فرستاد تا از آنها دربارهء اين تباهى كه به راه انداخته بودند جويا شود و از آنها بخواهد تا قاتلان كسانى را كه خداوند خون به ناحق ريخته آنان را حرام كرده بود ، تسليمش نمايند .
هنوز آن فرستاده به آنها نزديك نشده بود كه او را كشتند و به او مهلت ندادند كه پيام خود را بيان نمايد .
( 3 )
جنگ با مارقين
ياران امام ، دوست نداشتند در حالى به سوى شام حركت كنند كه خوارج را پشت سر خود رها كرده در غيابشان اموال و اعراضشان را مباح شمارند ، لذا ، از امام درخواست نمودند كه آنان را براى نبرد با خوارج ببرد و پس از اينكه
هامش
( 1 ) انساب الاشراف 3 / 141 - 142 ، طبرى ، تاريخ 5 / 81 - 82 .