( 1 )
سرپيچى مارقين
امام ، به همراه يارانش به مقصد شام ، حركت كرد ، اما ديرى نپاييد كه خبرهايى از تمرّد و فساد خوارج و بازگشت به نظريهشان به حضرت رسيد .
مورخان مىگويند : گروهى از آنان ، از كوفه خارج شدند و همفكرانشان از اهل بصره به آنها پيوستند و همگى به سوى « نهروان » حركت كرده ، در آنجا اقامت گزيدند و فساد و تباهى را آغاز نموده ، خون مسلمين را مباح دانستند و آنها را كافر شمردند .
( 2 ) مردى صحابى ، به نام « عبد اللّه بن خباب ابن ارت » بر آنها گذشت ، آنان به سوى او شتافته ، نامش را پرسيدند و سپس از او در مورد عقيدهاش نسبت به امام امير المؤمنين عليه السّلام جويا شدند . وى ، آن حضرت را ستايش نمود و آنها خشمگين شده او را گرفتند و كت بستند و او را به همراه همسرش كه باردار و نزديك به زايمان بود ، به زير درخت نخلى بردند . در آن حال ، يك دانه رطب از آن نخل بر زمين افتاد و يكى از آنان آن را برداشت و در دهان خود گذاشت ، آنها بر او اعتراض كردند و وى آن را از دهان خود به بيرون انداخت . يكى ديگر از آنان شمشير كشيد و با ضربه آن يك خوك را كه متعلق به اهل ذمّه بود ، كشت . بعضى از آنان بر او فرياد كشيدند كه اين كار فساد در زمين است . آن مرد به سوى آن ذمّى رفت و او را راضى گردانيد .
( 3 ) هنگامى كه عبد اللّه احتياط آنان را در اموال ديد ، به آنها گفت : « اگر در آنچه مىبينم صادق باشيد ، از شما بر من باكى نباشد . به خدا قسم ! من در اسلام بدعتى به وجود نياورده ، فردى مؤمن هستم و شما به من امان داديد و گفتيد ترسى بر