من بر تو پيشى گيرم ! در حالى كه تو پير ياران رسول اللّه هستى ، به خدا قسم ! هرگز چنين كارى نخواهم كرد . . .
( 1 ) اشعرى ، از آن همه القاب گرانقدرى كه فرزند آن زن آنچنانى برايش بر زبان آورده بود ، دچار عجب و خودپسندى شد و آن كوتهفكر فريب خورده ، از عمرو عاص خواست كه براى وفا كردن به آنچه توافق كرده بودند ، سوگند ياد كند او نيز سوگند ياد كرد كه در مورد آنچه با هم به توافق رسيده بودند ، وفادار باشد « 1 » .
( 2 ) اين نيرنگ بر دانشمند امّت ، يعنى « عبد اللّه بن عباس » مخفى نماند ، پس روى به اشعرى نمود و او را از حيلهگرى ابن عاص بر حذر داشت و به او گفت :
« واى بر تو ! به خدا گمان مىكنم كه تو را فريب داده باشد . اگر بر چيزى توافق نمودهايد ، بگذار تا او پيش از تو از آن امر سخن بگويد و سپس تو بعد از او به سخن بپرداز ، زيرا عمرو ، مردى حيلهگر است ، من مطمئن نيستم از اينكه وى در بين خودتان راضىات كرده باشد ولى وقتى در ميان مردم برخاستى با تو مخالفت نمايد . . . » .
( 3 ) آن نابخرد ، اعتنايى به ابن عباس ننموده به سوى جايگاه خطابه شتافت و هنگامى كه بر آن جاى گرفت ، خداوند را حمد و ثنا گفت و بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله صلوات فرستاد ، سپس اظهار داشت : « اى مردم ! ما در موضوعمان دقت كرديم و ديديم كه نزديكترين راهى كه امنيّت ، صلاح ، وحدت و جلوگيرى از ريختن خونها و ايجاد الفت را برايمان مهيا مىسازد اين است كه على و معاويه را خلع نماييم و من على را خلع كردم ، همان گونه كه اين عمامهام را برمىدارم در اين حال دست به
هامش
( 1 ) العقد الفريد 4 / 347 .