از اين مطالب نتيجه مىگيريم كه اصل اين عبارت يك اصل وهمى است و هيچ وجود خارجى ندارد . استدلال بر آن يا تخيّل آن به وسيلهء عقل است . لذا روابطى كه مجاز مرسل بر آن بنا شده عقلانى است و به منطق طبيعى و عادى وابسته است كه از چهار محور خارج نيست :
1 . غايت كه رابطه در آن سبب و مسبّب است ،
2 . كميّت كه رابطه در آن كل و جزء است ،
3 . زمان كه رابطه در آن گذشته و آينده است ،
4 . مكان كه رابطه در آن حالّ و محلّ است .
رابطه در استعاره ، هم مشابهت است « 1 » و مبتنى بر تشبيه ، و دلالت آن هم عقلانى است . بدين ترتيب ، عقل ، به عنوان معيار و سنجهء وضوح دلالت ، در كنايه برگرفته مىشود . لفظى كه لازمهء معناى آن با جواز ارادهء معنا قصد شده است . « 2 » لازمهء معنا امرى است عقلانى كه از معنا به ذهن مىآيد ولى از آن نيست . لذا دلالت كنايه ، دلالت التزامى است . مثلا معناى بخشش از زيادى خاكستر است ؛ چنانكه معناى ديوار از سقف و خندان از انسان .
آنچه كه مؤيّد ماست ، مراد از معناى واحد در تعريف علم بيان است كه علمى است . آوردن معناى واحد به روشهاى مختلف در وضوح دلالت بر آن شناخته مىشود . اين معنا ، معناى لفظ مفرد نيست بلكه معناى نسبت كلامى است كه يكى از دو جزء كلام را به ديگرى پيوند مىدهد و مىتوان بر آن سكوت كرد . شناخت اين معنا به روش غير از استدلال عقلى دشوار يا غيرممكن است . لذا علماى بلاغت وضع نخست را عوض كرده و استدلال عقلى را راهى براى رسيدن به معنا و استقرار بر جايگاه روشن آن برگرفتند . اينها تنها به اين جايگزينى بسنده نكردهاند بلكه راه ملاحظه بين معنا و كيفيت بيان آن يا بين معنا و سبك را رفتهاند . پس بيان يك معنا از
هامش
( 1 ) الايضاح ، ج 2 ، ص 278 .
( 2 ) همان ، ص 318 .