راهى به سوى كاربرد ، كه ما را به وضع نخست آگاه سازد ، نداريم و در زبان عربى چيزى كه به تسلسل تاريخى كاربرد واژگان در فرهنگ و غير آن دلالت كند وجود ندارد .
كاربرد به روزگارش وابسته است و با تغيير دوره كاربرد نيز تغيير مىكند . واژگانى مىميرند و واژگانى زنده مىشوند . هيچ نشانهاى نيست كه به مرگ يا حيات آن اشاره نمايد . دليل منكران تقسيم واژگان به حقيقت و مجاز ( مثل ابن تيميّه ) از همين امر شكل مىگيرد . به همين خاطر علماى بلاغت به تعديل تعريف حقيقت و مجاز پرداختند و به جاى اينكه بگويند : « حقيقت ، كاربرد لفظ در وضع له و مجاز ، كاربرد لفظ در غير ما وضع له مىباشد » ، چون در اثبات وضع پيشين به كاربرد نيازمندند و اين دشوار است « 1 » ، گفتهاند : « حقيقت كلمهاى است كه در ما وضع له به عنوان اصطلاح در گفتگو به كار رفته باشد . » آنها معناى كاربردى را براى پرهيز از غيركاربردى روشن نمودهاند ؛ چون كلمه ، قبل از كاربرد ، نه مجاز است و نه حقيقت و معناى « اصطلاح در گفتگو » براى پرهيز از ، به عنوان مثال ، كاربرد كلمهء « صلوة » است در شرع كه مجاز است و معناى آن دعا مىباشد .
اما مجاز مفرد ، واژهاى است كه در غير ما وضع له در اصطلاح به كار رفته ، به طورى كه با قرينهء عدم ارادهء آن درست باشد . واژهء « كاربرد » باز براى پرهيز از غيركاربردى است ، چون كلمه ، قبل از كاربرد ، نه حقيقت است و نه مجاز . عبارت « اصطلاح در گفتگو » براى آن است كه واژهء « صلوة » داخل شود ، چون وقتى مخاطب به عرف شرع مجاز به كاربرد آن براى دعا باشد ، هرچند كه در جمله در ما وضع له به كار رفته اما در اصطلاح و گفتگو دربارهء آن در وضع له به كار نرفته است . « 2 » اين يعنى اولا آنها به كاربرد به عنوان عنصر اساسى در تعريف تكيه نمودهاند . ثانيا شرع و عرف را وارد نمودند و آن دو را به زبان افزودند .
هامش
( 1 ) همان ، ص 80 .
( 2 ) الايضاح ، ج 2 ، ص 268 .