حقيقت يعنى دلالت لفظ بر معناى وضع شده در اصل زبان « 1 » ، اما اصل ، براساس وضع آن ، در دانشى كه در آن بهكار مىرود تغيير مىكند و به همين جهت بر سه قسم تقسيم مىشود :
1 . حقيقت لغوى
، كه واضع لغت آن را وضع كرده است ؛ چه واضع خداوند باشد و چه انسان . مثل كلمهء « شير » كه در لغت بر حيوان درنده دلالت دارد .
2 . حقيقت شرعى
، كه شارع آن را وضع نموده است ؛ مثل كلمهء « صلوة » كه در شريعت بر عبادت مخصوص دلالت دارد ولى در لغت دلالتهاى ديگر دارد .
3 . حقيقت عرفى
كه دلالت آن به عرف مشخّص مىشود . اگر علمى كه آن حقيقت در آن وضع شده مشخص شود به آن علم نسبت داده مىشود . مثل كلمهء « فعل » كه در عرف نحو بر يك قسم از اقسام كلمه دلالت دارد و لذا حقيقت عرفى خاص است و اگر چيزى مشخّص نشود ، حقيقت عام ناميده مىشود ؛ مثل كلمهء « دابّه » كه در عرف عام به چهارپا اطلاق مىشود .
اما مجاز در لغت از « جزت الطريق جوازا او مجازا » گرفته شده است . مجاز به معناى مصدر و اسم مكان هم به كار مىرود . « 2 » پس دلالت لفظ بر بريدن و رفتن است ؛ چه به معناى مصدر باشد از « جزت الطريق مجازا » و چه از اسم مكان كه در آنجا حركت صورت مىگيرد . بنابراين ، مجاز دربردارندهء معناى انتقال است . « 3 »
علماى بلاغت همين معنا را برگرفته و براى دلالت بر انتقال واژگان از معنايى به معناى ديگر به كار مىبرند . جرجانى مىگويد : « مردم در تعريف آن به انتقال تكيه مىكنند و هر لفظى كه از موضوعش انتقال يابد مجاز است . » « 4 » در تعريف آن چنين مىگويد : بر وزن مفعل و از « جاز الشىء يجوزه » يعنى « از آن گذشت » گرفته شده است ؛ و اگر از آنچه كه اصل زبان ايجاب مىكند عدول نمايد ، مجاز است . يعنى از
هامش
( 1 ) معجم المصطلحات البلاغية ، ج 2 ، ص 453 .
( 2 ) العين ، ج 6 ، ص 165 .
( 3 ) المجاز من البلاغة العربية ، ص 12 .
( 4 ) دلائل الإعجاز ، ص 66 .