تاريخ اين مفهوم به بررسىهاى سوسور ( 1857 - 1913 ) برمىگردد كه گشايش تازهاى در زبانشناسى جديد در اروپا بوده است . چون سوسور در بررسى زبان بر آن بود كه زبان ساختار متكامل در مدّت محدودى از زمان دارد و تحوّلات جزئى كه بر برخى از پديدههاى زبانى عارض مىگردد ، به تغيير برخى قواعد يا واژگان منجر مىشود ، به خاطر بحث در اين متغيّرها ، وارد حوزهء علم نحو نمىشود ، كه تنها به بررسى و توصيف زبان به عنوان يك نظام اجتماعى فراگير و خارج از ويژگيهاى فرد و كاربرد مىپردازد ؛ لذا به دانش جديدى نياز شد كه اين خلأ را پر نمايد كه همان سبكشناسى است .
در ضمن ، اختلافات فردى در كاربرد زبان به اختلاف موقعيّت بنا به جنس ، عمر ، شغل ، محيط و موقعيّت گوينده بازمىگردد . پس گوينده هرگاه قصد انتقال معنايى را به فردى دارد بايد شيوهء مناسب بيان در آن موقعيّت خاص را انتخاب نمايد . يعنى وظيفهء گوينده است كه در دلالت اصلى عبارت ، دلالتهاى ديگرى وارد نمايد . مثل شيوهء تلفظ و گزينش واژگان و تركيبها . بنابراين ، سبكشناسان ويژگيهاى خاص هر نوع از انواع كاربردهاى زبانى را تعريف و آن را به دلالتهايى مرتبط مىسازند كه از معناى مجرّد فراتر مىرود . « 1 »
از جملهء اين سبكشناسان شارلز بالى است كه معتقد است وظيفهء زبان تنها به جنبهء فكرى محدود نمىشود ، بلكه زبان به انتقال احساس و عاطفه نيز مىپردازد .
اگر انسان ، صاحب زبان است پس ناگزير زبان بايد به بيان انديشه و عاطفهء آدمى نيز بپردازد و يا جنبهء منطقى و احساس وى را منتقل نمايد . « 2 » نكتهء قابل توجه اينكه تعريفهاى پيشين بر يك وجه مشترك مبتنىاند و آن اينكه سبك ، كاربرد ويژهء زبان است و بر به كارگيرى مقدارى از امكانات و احتمالات و تأكيد بر آنها در برابر امكانات و احتمالات ديگر تكيه دارد ؛ و ابزار اساسى تشخيص سبك ، مقايسه
هامش
( 1 ) مدخل الى علم الاسلوب ، صص 26 ، 27 ، 31 .
( 2 ) البلاغة و الاسلوبيه ، صص 119 و 120 .