اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا
« 1 » . مراد از گزيدن دست توسط ستمگر همان حركت مادى نيست كه ممكن است آدمى آن را ببيند ، چون ذاتا ارزش و اهميتى ندارد ، ارزش حقيقى به چيزى است كه با اين حركت مادى مرتبط مىباشد و لازمهء آن و نشانه و رمز آن در عرف سخنگويان زبان بدل گشته است ، يعنى احساس پشيمانى و حسرت بر گذشته و همان چيزى است كه جان كافر در آن روز به پريشانى دچار مىگردد و مراد آيه هم همين است . « 2 »
بدينترتيب ، معناى برداشت شده از كنايه ، دانشمندان را به اختلاف در قرار دادن آن در بحث مجاز و خارج نمودن از آن سوق داده است . برخى آن را حقيقت مىدانند ، مثل فخر رازى كه مبحثى طرح نموده كه كنايه مجاز نيست ، كنايه يعنى « واژهاى ذكر كنيم و با معناى آن معناى دومى را افاده نماييم كه همان مراد است . اگر مراد را به همان معناى لفظ بگيريم بايد آن معنا معتبر باشد . اگر معنا معتبر باشد ، لفظ را از موضوع منتقل نمىكنيم پس مجاز هم نمىباشد . مثل اينكه مىگوييم « فلان كثير الرماد » [ فلانى خاكسترش زياد است ] . قصد ما اين است كه زيادى خاكستر را دليل و نشانهء بخشندگى مىدانيم . اين واژگان را در معانى اصل آن به كار مىبريم اما هدف ما معناى دوم آن است كه لازمهء معناى اول مىباشد يعنى بخشندگى . اگر در كنايه اعتبار معانى اصلى آن باشد ، ديگر مجاز نيست . » « 3 »
رازى بر اصل انتقال در مجاز تكيه مىكند و به واسطهء آن كنايه را خارج مىكند ، چون واژگان در آن از آنچه كه براى آن وضع شدهاند ، منتقل نمىشوند . عز بن عبد السلام نيز چنين كرده است . « 4 »
گروهى برآنند كه كنايه مجاز است و حتى از مهمترين اركان آن مىباشد . مثل يحيى بن العلوى « 5 » كه بر معناى مراد كنايه تكيه دارد كه معناى اصلى لفظ نيست
هامش
( 1 ) فرقان : 26 و 27 .
( 2 ) التعبير البيانى ، ص 153 .
( 3 ) نهاية الإيجاز ، ص 272 .
( 4 ) الاشارة الى الايجاز ، ص 85 .
( 5 ) الطراز ، ج 1 ، ص 264 .