طلب شود و از خود آن مورد بررسى قرار گيرد . در اينجا چيزهايى از داورى عقل در مسألهء اعجاز و برگرفتن آن به عنوان ابزار آن مثل ثبات بر نظر و استوارى در قياس و تكيه بر معيارها و قواعد مىيابيم . « 1 »
وى بحث در باب بلاغت قرآن را به خلاف روند گذشتگان مطرح كرد و نه در باب تشبيه سخن گفت و نه در باب استعاره و نه تقديم و تأخير و نه فنون بديع و نه آن چيزهايى كه مردم در بحث اعجاز بلاغى به آن علاقمندند . چون اين از ديگر بلاغتهاست . خطّابى كوشيد تا به بلاغت قرآنى دست يابد كه مثل آفرينش انسان و گسترش زمين است . « 2 » وى وجه ادراك آن را به عقل ارجاع داد و آن را به عنوان ابزارى براى جستجوى باطن علت متن معجزهآسا برگرفت .
از جمله ردّ وى در باب حذف و اختصار در آيهء
وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتى
« 3 » مىباشد . مىگويد : « اعجاز در موضعش رخ داده است و حذف آنچه كه در كلام از آن بىنيازى مىرود نوعى از انواع بلاغت است .
حذف جواب در چنين موردى جايز و خوب است ، چون مذكور بر محذوف دلالت مىكند و معقول در خطاب نزد اهل فهم مثل منطوق است . معناى آيه چنين است « لو أنّ قرآنا سيّرت به الجبال أو قطّعت به الأرض أو كلّم به الموتى لكان هذا القرآن » « 4 » ملاحظه مىشود كه خاستگاه رد وى تكيهء او بر دلالت تعبير تركيبى است كه اجزا و گونههاى آن را عقل درك مىكند و ميان محذوف غلط و محذوف بلاغى فرق مىنهد .
شايد اهميت بحث خطّابى در اين باشد كه وى ايدهء نظم قرآنى را آشكار نموده و با تحليل آن به تفصيل به عناصر در تعامل با يكديگر كه اعجاز به آن مبتنى است ، پرداخته است . بحث وى نمايانگر مرحلهء تازهاى از مراحل بررسى بيانى سبك قرآن است ؛ رأى او جديد است و نزد دانشمندان قبل از وى ظهور نيافته بود ؛ دانشمندانى كه توجهشان به نظم و تأليف قرآن توجه گذرايى بوده است . « 5 » اما مسألهء
هامش
( 1 ) بيان اعجاز البلاغى ، ص 43 .
( 2 ) اعجاز البلاغى ، ص 43 .
( 3 ) رعد : 31 .
( 4 ) بيان اعجاز القرآن ، ص 47 .
( 5 ) أثر القرآن ، ص 255 .