به خود كه وى اشاره نموده است يعنى مراجعه به ذوق ويژهء خود و داور قرار دادن آن در امر اعجاز . اين يعنى قاعدهمند كردن رويكرد ذوقى از نظر تكيه بر مخاطب اهل ذوق و ويژگى خاص به او دادن براى اينكه در امر ذوق شايستگى داشته باشد .
ابن سنان در اين مسأله به باقلانى نزديك است كه به نهايت در فصاحت و بلاغت ارجاع مىداد . هر دو در اين مسأله كه بخشى از قرآن از بخش ديگر فصيحتر است به هم نزديك هستند . ابن سنان مىگفت : « اما فصيحتر بودن بخشى از قرآن از بخش ديگر روشن است و اين بر كسى كه به اين صفت پرداخته پنهان نيست . مردم پيوسته از برخى از مواضع قرآن در بلاغت و زيبايى تأليف شگفتزده مىشوند . . . اگر به تساوى آن در فصاحت اعتقاد داشته باشند ، ديگر جدا كردن اين مواضع مشخّص نسبت به بقيه معنايى ندارد . » « 1 »
باقلانى نيز چنين اعتقادى دارد اما تفسير هر دو از پديده متفاوت است . باقلانى بر آن است كه اهل ذوق يا طالب اعجاز ، برخى از مواضع اعجاز بر او پنهان مىماند و ظريف است يعنى اعجاز در متن موجود است اما وى توان دستيابى به آن را با ذوقش ندارد و لذا به تقليد عربهاى فصيح و بليغ پناه مىبرد و يا به توقيفى بودن آن .
اما ابن سنان معتقد است كه اعجاز ، يعنى فصاحت ، در موضعى زياد و در موضعى كم است . يعنى در قرآن دو سطح از فصاحت داريم : يكى خارقالعاده است و ديگرى خارج از آنچه كه در كلام فصيح عرب موجود است نمىباشد .
همين مسأله به تفاوت در سبك قرآنى از حيث فصاحت منجر شد كه باقلانى قاطعانه آن را رد كرده است و بر ضد آن يعنى تعادل ، بسيارى از معانى وجه اعجاز بلاغى را بنا نمود .
هامش
( 1 ) همان ، ص 212 .