مىپردازند . پس اجتماع اين دو امر در نظم قرآن ، عليرغم دورى هريك از ديگرى ، ويژگى خاص قرآن است كه خداوند با قدرت لطيف خود آن را آسان نموده است . « 1 »
آنچه كه خطّابى در باب اعجاز بلاغى به آن ارجاع مىدهد ، به ذوق تكيه دارد ، چون درك آميزش فخامت و حلاوت تنها به ذوق كلام و آزمودن آن با ذوق ، صورت مىگيرد و همين است كه موجب كشف و تجلّى آن مىشود نه معيارى غير از آن . اين علاوه بر درك فخامت و حلاوت به صورت مجزا و قبل از آميزش اين دو است .
قصد وى آن است كه از امور عادى در شناخت بلاغت قرآن كه در درك ، بر تقليد تكيه دارند ، خارج شود ؛ اما وى ذوق را در آن دخالت داد در حالى كه اهل نظر آن را كنار گذاشته بودند . مىگويد : « اما آنكه از شناخت به ظاهر شهرت و بدون كاوش در باطن علّت خرسند نمىگردد و به برهان ابتدايى قانع نمىشود تا دلايل آزمون را براى آن شاهد آورد ، مىگويد آنچه كه در اين كلام موجب حلاوت در احساس شنونده و شادمانى در دل و تأثير بر روان را موجب مىشود ، و به سبب آن ، زبان اعتراف مىكند به اينكه اين كلامى است كه هيچ كلامى شبيه آن نيست و هر سخنى از معارضه با آن عاجز است و هيچ اميدى به توفيق در برابر آن نيست ، ناچار بايد علّتى داشته باشد كه اين حكم دربارهء آن لازم آيد و با وجود آن اين توصيف سزاوار باشد . ما با بررسى اوصاف بيرونى آن و علت ناشى از آن چيزى نيافتيم تا در نظر ثابت و يا در قياسى استوار و مطابق با معيار باشد . پس آن معنا بايد از ذات آن خواسته شود و از خود آن طلب گردد . » « 2 »
از موضعگيرى خطّابى در برابر بلاغت قرآن درمىيابيم كه وى از معرفت مبتنى بر ذوق بدون ژرفكاوى در باطن علّت خرسند نيست بلكه واجب است كه حقايق بر يكى از اركان دلالت مبتنى باشد . اعجاز امرى است كه بايد علّتى داشته باشد و اين
هامش
( 1 ) بيان اعجاز القرآن ، صص 23 - 24 .
( 2 ) همان ، ص 23 .