احوال لفظى و معنوى اين دو پرسيده مىشود . بيانى و نحوى در اين نكته مشتركند كه نحوى در دلالت الفاظ بر معانى از جهت وضع لغوى مىنگرد و اين دلالت عام است . بيانى در برترى آن دلالت نظر مىافكند . اين همان دلالت خاص است و منظور ، آن است كه به شكل خاصى از زيبايى باشد . البته اين وراى نحو و إعراب است . مگرنه اين است كه نحوى معناى كلام منظوم و منثور را مىفهمد و موقعيّت اعرابى آنها را مىداند ولى فصاحت و بلاغت آن را درنمىيابد . » « 1 »
صاحب الطراز علوم عربى را به چهار نوع تقسيم كرده و وظيفهء هريك را تبيين نموده است . زبانشناسى ، دانش معانى واژگان و نحو ، علم به معانى اعرابى و تصريف به تصحيح ساختهاى واژگان و بلاغت و فصاحت . اين دانش خلوصش را از ديگر دانشها مىگيرد كه غايت و هدف و گمشدهء اهل دانش است و آگاهى بر حقايق اعجاز قرآن بر آن تكيه دارد . « 2 »
نگرش دانشمندان به كاركرد دانشها ناشى از ويژگى آن بخشى است كه آن كاركرد به آن مىپردازد . وظيفهء نحو استخراج مبادى زبان و نظم بخشيدن به آن با تكيه به كاربرد مشترك است و غايت نهايى آن حمايت از زبان در برابر فساد و علاقه به ارتباط است و ابزار آن ثبت معيارهايى است كه ميان درست و نادرست جدايى مىافكند و ميان آنها و نياز به بيان مستقيم ، مطابقت انجام مىدهد .
وظيفهء بلاغت ، توصيف روشهاى ويژهاى است در كاربرد زبان و تقسيمبندى سبكها برحسب جايگاه آن در بيان از غرض و هدف كه از پيامرسانى به تأثير بر گوينده يا إقناع وى فراتر مىرود . هدف آن كمك نمودن به گوينده است به چيزهايى كه آن را موفقترين شيوه در رسيدن به مقصود مىداند . « 3 » به وسيلهء اين دانش است كه برترى برخى از گويندگان بر برخى ديگر از آن حيث كه سخن مىگويند و شنوندگان را از اغراض و مقاصد آگاه مىسازند و قصد دارند آنچه را در درونشان مىگذرد
هامش
( 1 ) المثل السائر ، ج 1 ، صص 39 - 40 .
( 2 ) الطراز ، ج 1 ، صص 20 - 23 .
( 3 ) التفكير البلاغى ، ص 47 .