معمولى زبان مشخص نمىشود . مزيّت در سبك به دلالتهاى عقلى مشخّص مىشود كه محل تفاوت در بيان است . به همين جهت فخر رازى فصلى را نوشت كه فصاحت به دلالتهاى وصفى واژگان بازنمىگردد . « 1 »
پس از او سكّاكى به بحث در دلالتها پرداخت اما ويژگى تفكيك بين زبان و كلام نزد وى مطرح نشد تا علم بيان جانشين آن گردد . مىگويد : « وقتى دانستى كه آوردن معناى واحد به صورتهاى مختلف تنها در دلالتهاى عقلانى است ، يعنى انتقال از معنايى به معناى ديگر به سبب رابطهء بين آن دو است ، مثل لزوم يكى به ديگرى ، روشن مىشود كه علم بيان به پيوستگىها بين معانى مىپردازد و مىفهمى كه علم بيان به مجاز و كنايه كار دارد . » « 2 »
عبد القاهر به تفكيك بين زبان و كلام به عنوان روش ، تكيه نمود كه در آن موضوعهاى بلاغت بررسى مىشود و نشانهاى در تاريخ بلاغت مىباشد . اما پس از وى ايدهء اصلى را به كنارى زدند و بلاغت را در محدودهء بستهاى قرار دادند كه قواعد و ضوابط ، آن را محدود نمود . البته راههاى ديگر در بحث دوگانگى زبان و كلام را مىيابيم ، از جمله وظيفهء نحو و زبان از يكسو و از سوى ديگر وظيفهء نقد و بلاغت . قدامة بن جعفر وظيفهء نقد را به تفكيك شعر خوب از بد تعريف نمود كه علم عروض ، واژگان غريب ، لغت و معانى آن را استخراج كرد . « 3 » گويى وى وظيفهء نقد را ويژهء حوزهاى كه به وى منسوب است قرار داد ، يعنى نوآورى و اصالت ولى عروض و واژگان غريب و لغت را از آن دور نمود ، چون شناخت آن ويژگى خاصى را شكل نمىبخشد .
نزديك به اين ديدگاه ، ديدگاه ابن اثير در تفكيك بين وظيفهء بيان و نحو است .
مىگويد : « موضوع نحو ، واژگان و معانىاند و نحوى از احوال آن دو در دلالت از جهت اوضاع زبانى مىپرسد . » و موضوع علم بيان ، فصاحت و بلاغت است و از
هامش
( 1 ) همان ، 95 .
( 2 ) مفتاح العلوم .
( 3 ) مساهمة فى التعريف ، صص 123 - 124 .