مىدارد . اين درستى كلام نيست ، چون وقتى گفت « كاد يفعل » يعنى به فعل نزديك شده است و لم يكد يفعل « به فعل نزديك نشده است » اما زبان به آن حالتى كه تفسير كردهام آمده است و به درستى كلام دلالت ندارد . « 1 »
در تفسير اخفش ملاحظه مىشود كه وى تفاوت زبان و كلام را حس نموده است . زبان دربردارندهء امكاناتى براى بيان معانى است . در زبان « كاد يفعل » يعنى « به فعل نزديك شد ولى آن را انجام نداده است » و « لم يكد يفعل » به معناى « پس از سختى انجام داده است » مىباشد .
اگر بر اين بيان نفى وارد شود ، گوينده آن را به قصد وقوع نفى بر نسبت بين دو طرف كلام مىآورد و معناى منفى را در حوزهء كلام با گزينش گوينده وارد مىكند كه با زبان فرق دارد . يعنى گوينده امكانات موجود را براى بيان مرادش از زبان به كار گرفته است و سپس بيانش را پس از آنكه آن را به مرادش از زبان به كلام درآورده اظهار مىكند و لذا بيان وى متفاوت با اصل مىباشد .
اين مثالى بوده است از احساس دانشمندان عرب بهوجود دو حوزه يا دو سطح از بيان ، يعنى زبان و كلام . اخفش اوسط بر اصطلاح اين دو به معناى تباين تصريح نموده است . تقابل بين زبان و كلام در رويكرد اعجاز قرآن باقلانى روشن است . وى اين اثر را بر مراعات آنچه كه در اصل وضع از زبان عرب است و آنچه كه از قبيل تغيير كلام بر وفق روشهاى بلاغت و فصاحت يعنى گونههاى كلام مثل شعر ، نامهها ، خطبهها و غيره مىباشد ، بنا نموده است . « 2 » روش وى توجه به كلام است كه اهل ادب در آن تغيير ايجاد مىكند و لذا بليغ و زيبا و فصيح مىباشد و به انواع كلام ، كه ادبا در آن بر يكديگر ترجيح داده مىشوند ، توجه دارد .
اين بدان معناست كه باقلانى و ديگر ناقدان بلاغى از مزيّت كلام يا فضيلت ادبيات كه در هنر و نوآورى ادبا رخ مىدهد ، آگاه بودهاند كه در زبان عرب و اصل
هامش
( 1 ) معانى القرآن ، ج 2 ، صص 304 - 305 .
( 2 ) اعجاز القرآن ، ص 8 .