دهد ؛ بلكه تفسيرى است كه تلاش مىكند مقصود خداوند را به واسطهء واژگان در بافتها يا مواضعى كه در آن شكل گرفته است ، درك نمايد .
بنابراين « وجوه » اصطلاحى است دال بر معانى مختلف يك لفظ يا مقاصد مختلف از يك لفظ در بافتها يا مواضع متعدّد .
گاهى روابطى ، اين معانى و مقاصد را به هم ربط مىدهد كه متوجه مىشويم ؛ مثل « تواطؤ » يا غير آنكه محل بحث مفسّران نبوده است و يا به خاطر ابهام رابطه يا به خاطر قدمت واژگان كه اصول معانى قديم آنها به خاطر تحوّلات معناشناختى در طول تاريخ دچار تحوّل شده و حتى شكل ظاهر آن تغيير يافته « 1 » ، متوجه آن نگرديم .
بنابراين وجوه ، واژگان مشترك نيستند و بحث واژگان مشترك ، هدف تأليف در علم وجوه و نظاير نيست بلكه گاهى برخى از اين واژگان در نوشتهها وجود دارند و يا بسيارى از آنها از واژگان مشترك مىباشند ؛ امّا الفاظ مشترك تمام مادهء اين كتابها و اصل بحث آنها نمىباشد .
و گرنه تفسير اين همه واژگان فراوان موجود در همهء كتابهاى وجوه چيست ؟ آيا مشترك نيستند ؟ شايد فراوانى و غلبهء مشترك در آنها ، دو علّت رواج اين انديشه باشد ؟
وجوه ، واژگان اصيل نيستند بلكه وجوه ، معانى و مقاصدى هستند كه مفسران از بافتى كه واژه به منزلهء بخشى از آن آمده ، بر آن استدلال مىكنند و به كارگيرى همهء نويسندگان بر آن دلالت دارد كه لفظ ذكر مىشود و سپس گفته مىشود : « بر چنين وجهى است ، وجه اوّل فلان و وجه دوم فلان است و . . . » .
اما نظاير ، يا لفظ عام است و بر واژگانى دلالت دارد كه مفهوم و مراد آن در قرآن متعدّد است و هر يك از آنها در موضعى نظير ديگرى است در موضع ديگر ؛ مثلا امّت بر پنج وجه آمده است و در هر بافت ، لفظ نظير ديگرى است در بافت ديگر . پس لفظ امّت ، در موضعى نظير آن در موضع ديگر است .
و يا تنها بر واژگان مشترك و عام - بنا به قول زركشى - دلالت دارند ، امّا بهطور كلى با لفظ وجوه شباهت ندارد و لذا جايز نيست كه بر « وجوه » عطف شود ؛ چون دو امر بايد با هم
هامش
( 1 ) - اين تغييرات را شاخهاى از زبانشناسى به نام ريشهشناسىEtomologyبحث و بررسى مىكند .