تقسيمبندى آنها و يا تفكيك آنها به اصطلاحاتى توفيق نيافتهاند و چه بسا از اين روابط ، رابطهاى باشد كه منطقدانان از آن به تواطؤ تعبير كردهاند ؛ مطابق تعريف زركشى واژگانى كه رابطه بين معانى آنها ، رابطهء تواطؤ [ نظير ] باشد ؛ نظاير هستند و روابط بين اين واژگان نياز به بحث و تقسيمبندى دارد .
اما جملهء « آنها در مواضع زيادى ، لفظى را كه معناى واحد دارد ذكر مىكنند » ، شايد مراد وى آن واژگانى است كه مفسّران در كتابهاى « وجوه و نظاير » آوردهاند و در زبان ، مشترك نيستند و حتى تعدد معنايى هم ندارند ؛ امّا واژگانى هستند كه در قرآن تكرار شدهاند ، از آن جهت كه مراد هر يك از آنها در هر موضع ، مسمّايى است كه در موضع ديگر آن مقصود ، مراد نيست ؛ مثل لفظ « قريه » كه ابن جوزى در نقدش به زيادهروى گردآوران و نويسندگان اشاره كرده است ، چون « معناى كلمهء واحدى را در همهء موارد ، واحد ذكر كردهاند . مثل « بلد ، قريه ، مدينه ، رجل و انسان » ، امّا مراد از « بلد » در اين آيه غير « بلد » ى است كه در آيهء ديگر آمده و همچنين « قريه » غير از « قريه » اى است در آيهء ديگر » « 1 » .
اين لفظ معناى واحد دارد ؛ امّا مراد از آن در هر موضعى غير از مقصود در موضع ديگر است . همچنين است سخن آنها دربارهء « الصلاة الوسطى » كه براى نماز وجه ديگرى يعنى « نماز عصر » قرار دادهاند ! !
اگر فهميديم كه اين واژگان در زبان مشترك ناميده مىشوند ، درمىيابيم كه گردآورى به اين شكل ، مبالغه و زيادهروى است .
اما اگر كلمه « وجه » را فهميديم كه به هرگونه تغيير در مقصود و مراد واژه در موضع خود اشاره دارد ، مأخذى در عداد واژگان وجوه نمىيابيم ؛ بويژه اگر چنين حساب كنيم كه نويسندگان اين كتابها همه مفسّران بودهاند و به شرح معانى قرآن و كاربردها و مقاصد آن مىپرداختند ، نه معانى و كاربردهاى زبانى .
بنابراين طبيعى است كه « جمع معانى در واژگان مشترك » نباشد ، چون مشكل ، مشكل زبانى نيست كه پديدهء اشتراك را در يكى از تطبيقهاى زبانى يعنى متن قرآنى مورد بررسى قرار
هامش
( 1 ) - ابن جوزى ، نزهة الاعين ، ص 83 .