از چند معنايى دو معنايى به حساب مىآيند نه بيشتر .
همچنين اين مثال « 1 » :
« 209 - نار غاضية اذا كانت عظيمة و ليلة غاضية ، شديدة الظلمة » .
بزرگى آتش و تاريكى شب فى نفسه متضاد نيستند بلكه آنچه كه بر هر دو ( نور و ظلمت ) مترتّب مىشود ، تضاد وجود دارد . بنابراين تضاد در دو معناى لفظ « غاضية » وجود ندارد بلكه در نتايج ناشى از آن مىباشد .
اين ، نوع فراوانى از واژگانى است كه ابن انبارى آنها را گردآورده است « 2 » .
حق آن است كه بررسى دقيق اين واژگان و امثال آن كه تضاد در نگاه اوّل در آنها روشن نيست و يا تصور عمومى ساده تضاد در دلالت الفاظ با آن منطبق نيست - هرچند با تحليل زبانى و معناشناختى تضاد و انواع آن همراه باشد - ممكن است پرده از نتايج مهمّى در تبيين برداشت پيشينيان - لااقل ابن انبارى - در باب اضداد و ديدگاه آنها در دلالت زبانى ، برداشته شود و اين امرى است كه اين پژوهش مجال بررسى آن را ندارد .
مطلب دوم كه ملاحظه ما را بدان سو مىكشاند ، مغايرت فهم ما از معناى سخن او دربارهء « حرف » است آنجا كه مىگويد « 3 » : « اين كتابى است كه حروفى را ذكر كرده است كه بيانگر دو معناى متفاوت است . . . پس جايز است كه يك لفظ بر دو معناى متضاد دلالت كند ، چون آنچه كه قبل يا بعد آن لفظ مىآيد بر ويژگى يكى از دو معنا دلالت دارد .
از ظاهر اين تعريف دريافتيم كه منظور وى از حرف « لفظ » است و منظور از لفظ ، كلمه مىباشد و اضداد بحث زبانشناختى است كه موضوع آن تعدّد معنايى واژگان است ؛ امّا قرائت مثالهايى كه ابن انبارى گردآورده است ما را به غير آن رهنمون مىشود . چون « كتاب الاضداد » بر واژگان بسنده نكرده است بلكه به واژگان ، آياتى از قرآن را ضميمه كرده است كه مفسّران پيرامون معناى آنها با هم اختلاف دارند و گاهى هم منشأ اختلاف پيرامون معنا ، اشكال زبانى نيست . مثل موضوع اهل أعراف « 4 » :
هامش
( 1 ) - همان ، ص 913 .
( 2 ) - بنگريد به صفحات : 356 و 357 و 358 و 363 و غيرهها .
( 3 ) - همان ، ص 1 و 2 .
( 4 ) - همان ، ص 368 .