ميان مقدار وقت و حال تفاوتى نيست ، اگر هم باشد در صورت و ظاهر است . نزد صوفيان ، كسى كه وقتى براى او در ارزش و مقدارش توصيف نشود ، نمىتواند در افق تصوّف مسافت زيادى را بپيمايد ، و رؤيا براى چشم بصيرت او گسترده نمىگردد ، و به خاطر توجّه زياد به اين امر - بنا به نقل قشيرى - گفتهاند : « كسى كه وقت ، مساعد او باشد ؛ وقت ، وقت اوست ( يعنى ملك اوست و الآن احساس خوشبختى مىكند . ) و هركس كه وقت با او مساعد نباشد ، براى او مايهء سرزنش است . » و به نقل از استادش ابو على دقّاق مىگويد :
« وقت همچون سوهان است كه تو را مىسايد ولى محو نمىكند ؛ يعنى اگر تو را محو كند و فانى نمايد ، هنگام فنا شدن رها مىشوى ، امّا از تو مىگيرد ولى به كلّى تو را محو نمىسازد .
و در اين باره سرودهاند :
كلّ يوم يمرّ يأخذ بعضي * يورث القلب حسرة ثمّ يمضي « 1 »
البتّه نبايد غافل بود كه قشيرى دو معناى ديگر هم از وقت ارائه مىكند ، كه يكى از آن دو چنين است : زمانى است كه حوادث را دربر مىگيرد . در اين باره مىگويد : « حقيقت وقت نزد اهل تحقيق ، حادثهاى است متوهّم كه حصول آن بر حادثهاى متحقّق بستگى دارد . پس ، حادثهء متحقّق زمان حادثهء متوهّم است ؛ مثلا مىگوييم : سر ماه نزد تو مىآيم . آمدن متوهّم است و سرماه ، حادثهاى متحقّق . پس سرماه ، زمان آمدن است . » و معناى ديگر اين كه ، مكان تجلّى تقدير خداوند است كه مقادير احكام او در آن جريان مىيابد . مىگويد : « فلانى به حكم وقت است ، يعنى نسبت به آنچه كه از غيب و بدون اختيار او ، براى او پديدار گردد ، تسليم است . » پس شخص آگاه و خبير و اهل درايت و شناخت در حكم خويش است :
« كسى كه وقتش حكم مىكند ، اگر وقتش صحو باشد به شريعت مىپردازد ؛ و اگر وقتش محو باشد ، احكام حقيقت بر او غالب است . »
باباطاهر به همين معنا و بلكه فراتر از آن اشاره كرده ، مىگويد : « فايدههاى وقت به سه چيز مربوط است : حفظ وقت ، شرط وقت و كتمان وقت . . . و عين القضات در شرح آن مىگويد : « خداوند اوقات را به حكمت خويش ظرفهاى احوال جارى در آن قرار داده است و
هامش
( 1 ) - هر روز كه مىگذرد بخشى از وجودم را مىگيرد و در قلب حسرتى به جاى مىگذارد و سپس مىرود .