وسواس
معناى اين كلمه تقريبا با معناى آن بيان مىشود كه فرياد آرام ، پنهان شدن ، پچپچ ، برانگيختن ، اصرار بر انجام كارى يا رفتن به مسيرى كه نفس دوست دارد و عقل نمىخواهد ، مىباشد ؛ چون هر آنچه كه دوستداشتنى است نبايد اراده شود . وسواس هميشه با نفس مىآيد :
وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ
« 1 » ، چون كار نفس و طبيعت آن چنين است و مراد از نفس در اينجا مجموعهء غرايز است ، و آنچه كه از آن ناشى مىشود و به آن بازمىگردد . ميان اين غرايز اتّحاد و هماهنگى وجود ندارد ، بلكه باهم متناقضند و هر غريزهاى تلاش مىكند با سلطه بر ديگر غرايز غالب شود ، و با خود ، ضدّ آن غريزهء ديگر را دارد ولى آگاه نيست ؛ مثلا در غريزهء لذّت ، درد پنهان است و بدبختى و غم با غريزهء خوشبختى و سرور همراه است ؛ هر غريزهاى انسان را دچار وسوسه مىكند و براى رضاى آن اصرار دارد ، و انسان از آغاز زندگى تا پايان عمرش اسير اين وسوسهها و در گرو آنهاست و بهواسطهء اين غرايز است كه سيرت خود را مىنويسد و سرنوشت خود را رقم مىزند .
در مجمع البيان آمده است ، وسواس همان حديث نفس مثل صداى پنهانى است . به نظر بعضى مصدر است ، و به نظر برخى ديگر ، صفت . اگر در جاى خود ذكر شود ، مثل آيهء
الَّذِي
هامش
( 1 ) - ق ( 50 ) آيهء 16 : مىدانيم كه نفس او چه وسوسهاى به او مىكند .