خداوند به اشياء مقدّم بر وجود آنهاست ؛ يعنى ظهور آنها به حالتهاى آنها آن گونه كه هستند . و اين علم قابل توصيف نيست و صحيح نيست كه در تعريفى بگنجد . مىگويد : « نور حقيقى سه مرتبه دارد كه در كشف امر پنهان اشتراك دارند : 1 - مشاركت آن در وجود مطلق ، از آن حيث كه در اصل واحد است و دچار تعدّد گشت ، و دانسته مىشود كه معدودهايىاند با ظرفيّت پذيرش متفاوت كه سبب شناخت ماهيّات معدوم مىگردند . 2 - مشاركت آن با علم مطلق ، كه ماهيّات معدوم را قبل از كشف وجودى ، كشف مىكند ؛ امّا كشف نور از كشف وجود متأخّر است . 3 - اختصاص آن به جمعى كه داراى ظهور و اظهار است . » تا آنجا كه مىگويد : « نور ، تنها در مظهر وجود درك مىشود . » منظور او - كه در كلامش اندكى ابهام و پيچيدگى دارد - آن است كه ، شرط ظهور نور آن است كه به شكل يا ماهيّت يا مقدار حسى يا عقلى تعلّق گيرد ، و تا زمانى كه چنين شد ، در مقام علم و غيب است .
علّامه طباطبايى در تفسير آيهء نور سخنى دارد كه مىتوان آن را تتمه يا شرح سخن جامى و فنارى به حساب آورد . در ضمن ، بعيد هم نيست ، زمانى كه به معانى آيه مىانديشيده به آن دو نظر داشته است ، امّا وى به افرادى ديگر مثل آن دو ، همچون ملّاهادى سبزوارى و ملّاصدرا توجّه داشته كه در آن شكى نيست و در مقايسه باهم اين امر روشن مىشود .
مىگويد : « نور معروف است ، آن است كه اجسام تيره براى چشمان ما ظاهر مىشوند ؛ اشياء بهواسطهء آن ظهور مىيابند ، و نور به ذات خود بر ما ظاهر و آشكار است . نور خودبهخود ظاهر است و موجب ظهور ديگر محسوسات براى چشم مىگردد . اين ، اوّلين چيزى است كه لفظ نور بر آن وضع شده است ؛ سپس براى هر چيزى كه بهواسطهء آن محسوسات ظاهر و آشكار گردند ، از باب استعاره يا حقيقت ثانويّه عموميّت يافت ، و هريك از حواس نور يا داراى نورى كه محسوسات به آن ظهور مىيابند ، به شمار آمدند ؛ مثل حس شنوايى ، بويايى ، چشايى و لامسه . پس از اين ، براى غير محسوس هم عموميّت يافت و عقل هم نور شمرده شد ، كه معقولات بهواسطهء آن ظهور مىيابند . همهء اينها ، به تحليل معناى نور كه به ذات خود موجب ديدن مىگردد و مايهء ظهور غير خود است ، مىباشد .
وقتى وجود شىء - همان چيزى است كه بهوسيلهء آن ديگر اشياء ظهور مىيابند - مصداق كامل نور باشد ، و اشياى ممكن الوجود كه به آفرينش خداوند موجود مىشوند ،
معنا شناسى واژگان قرآن (فرهنگ اصطلاحات قرآنى) (فارسى) — صفحة 605
مساهمون: صالح عضيمة
ص٦٠٥