مادّى نيازمندند ، كه در حقيقت به ذات ظاهر نيستند ؛ يعنى خودشان را به وجود نياوردهاند ؛ بلكه وجود آنها از خالقى است كه به هر چيز وجود بخشيده است و وجود هر چيز به مثابهء نورى است كه آن را ظاهر مىسازد . به عبارت ديگر ، وجود هر شىء همان ظهور آن است ، چه براى حس و چه براى عقل .
گنابادى مىگويد : « على ( ع ) آيهء ،
اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
را به صورت فعل ماضى باب تفعيل ، يعنى نوّر ، قراءت مىفرمودند . چه مراد از نور ، نور عرضى محسوس باشد و چه وجود و يا هدايت . اگر اين درست باشد ، پس درست است كه گفته شود : « انّ اللّه مبين السماوات و الارض » ، و همچنين درست است كه گفته شود : خداوند علّت و منشأ آنهاست و در مشيّت او ، صورت اشياء و قوام و فاعليّت آنها وجود دارد ، و از نورش اسباب وجودش را مىگيرد و شرايط حياتش را كامل مىسازد ؛ چنان كه اشياء آشكار نمىگردند و از يكديگر تمايز نمىيابند ، جز هنگام تابيدن نور خورشيد بر آنها . همچنين مخلوقات ظهور نمىيابند و به وجود نمىآيند جز از نور اراده و مشيّت خالق ؛ و تنها به نور رحمت و قدرت او استمرار مىيابند . »
عبد الرحمن جامى در كتاب نقد النصوص مىگويد : « نور حقيقى بهواسطهء آن درك مىشود ولى خودش قابل درك نيست ؛ و ظلمت ، نه چيزى بهواسطهء آن درك مىشود و نه خودش قابل درك است ، و ضياء ( روشنى ) هم خودش درك مىشود و به آن درك مىشود . هر يك از اين سه ، داراى شرف و جايگاهى خاصند ؛ براى مثال ، شرف نور حقيقى از حيث اصالت و نخستين بودن آن است چون علّت انكشاف هر امر پنهان است ؛ و شرف ظلمت اين است كه با اتّصال نور حقيقى به آن ، نور درك مىشود ، كه قبل از اين اتّصال ، مشكل بود ؛ و شرف روشنى از نظر جمع بين دو امر و لزوما دربرگرفتن دو شرف و جايگاه است . در ضمن ، نور محض با وجود حق مغايرت ندارد و شكى نيست كه وجود داراى نورانيّت است و لذا ممكن ( مخلوق ) به ظلمت توصيف شود و بهوسيلهء وجود نورانى گردد و ظهور يابد .
ظلمت مخلوق ، يكى از دو وجه آن ، يعنى عدم است . حضرت ( ص ) هم اشاره كردهاند كه :
« خداوند خلق را در ظلمت آفريد ، سپس از نورش بر آنها باريد و ظهور يافتند . »
در كتاب مفتاح الانس ، عارف فنارى سخنى نزديك به اين سخن جامى دارد . به نظر او ، نور سبب و علّت وجود است . امّا وى عنصرى ديگر ، يعنى علم ، را به آن مىافزايد ؛ يعنى علم