مىگويد : « نفس ، كمال جرم داراى ابزار قابل حركت است . و همچنين جوهر عقلى متحرك از ذات خود با چند امر هماهنگ . همچنين جوهر آگاه و هماهنگ با عقل . » در جلد سوم الامتاع و المؤانسه نظرهايى گردآورده است كه هريك به تعريف نفس يا جنبهاى از آن پرداختهاند . در پاسخ اين كه نفس چيست ، آمده است : « مردم در گذشته و اكنون ، در حدّ آن دچار اختلاف شدهاند ؛ گروهى مىگويند : نفس ، مزاج و طبيعت اركان بدن است . و « نفس هماهنگى اجزاست » ؛ « عرضى است ذاتا محرّك » ؛ « نفس از جنس هواست » ؛ « نفس ، روح پرحرارت است » ، « نفس طبيعتى است هميشه متحرّك » ، « نفس كمال جسم طبيعى داراى حيات است » ، « نفس جوهرى است كه جسم نيست و محرك بدن . . . » . در هر حال ، با همهء اعتراف به آن ، يعنى نفس و وجدان آن ، سادهتر است از بررسى كنه و ذات آن و ارائهء دليل بر آن . »
در ادامه مىگويد : « اين ، امرى دشوار است ، چون انسان مىخواهد نفس را بشناسد . و نفس را تنها به نفس مىشناسد ، و او از نفس در حجاب است ؛ و اگر امر چنين باشد ، پس هر كس نفسش صفا يافتهتر باشد و نورش پرشعاعتر و بلندنظرتر و انديشهاش نافذتر و دورنگرتر ، از شك نجات يافتهتر و از شبهه دور تر و به يقين نزديكتر است . و انسان صاحب چيزهايى زياد ، از جمله نفسش ، مىباشد و به خاطر كثرتى كه دارد از درك وحدت ، يعنى انسان ، عاجز است . اين توصيف چگونه حق نباشد ، و اين امر معقول درست ، كه او مركّب در مركّب است و نفس بسيط ؛ و در جزئى اندك و بهرهاى كه از آن ، بسيط . و چگونه به جزئى از آن ، كلّ آن را درك مىكند و به اندكى از آن تمامش را . اين ، امرى مشكل است ، اگر محال نباشد ؛ ديرياب است ، اگر معدوم نباشد .
امّا كار نفس ، انگيزش علم است ؛ و اختصاص دادن آن به عقل همراه با افاضههاى ديگر و بخششهاى آن ، كه نزد انسان بزرگ و مهم است كه بهوسيلهء آن به آنچه كه مايهء كمال است مىرسد ، و با كمالش به سعادت مىرسد ، و با سعادتش از بدبختى نجات مىيابد . امّا مانع آن است كه نفس جسم باشد و به خاطر بساطتى كه براى نفس به وجود آمده براى جسم به وجود نيامده است ؛ يعنى هر صفتى كه بر جسم اطلاق مىشود ، نفس از آن منزّه است ؛ و هر صفتى كه بر نفس اطلاق مىشود ، جسم از آن دور ؛ پس مانع همين است .
معنا شناسى واژگان قرآن (فرهنگ اصطلاحات قرآنى) (فارسى) — صفحة 599
مساهمون: صالح عضيمة
ص٥٩٩