تا شما را در محل دائمى استقرار دهد . » در فصلى ديگر از اين كتاب ، دوباره به مرگ مىپردازد و گويى به شرح حديث پرداخته ، توضيح مىدهد كه مرگ همان انتقال است نه پايان و نيستى و نابودى ؛ مىگويد : « مرگ متعارف ، كه همان جدايى روح از بدن است ، يكى از اسبابى است كه آدمى را به بهشت ابدى مىرساند و آن ، انتقال از منزلى به منزل ديگر است : مرگ ، هرچند در ظاهر نيستى و نابودى است ، امّا در حقيقت تولّدى دوباره است . شاعر مىگويد :
تمخضت المنون له بيوم * أتى ، و لكلّ حاملة تمام « 1 »
براى مرگ ، حامله شدن و زاييدن ، چون حامله شدن و زاييدن زن ! فرض كرده است ، تا متوجّه اين مطلب كه يكى از اسباب آفرينش است . برخى هم گفتهاند ، انسان تا زمانى كه در دنياست مانند جوجه در تخم است ، و همانگونه كه كمال جوجه شكاف تخم و خروج جوجه از آن است ، از شرايط كمال انسان هم ترك بدن است . اگر مرگ نبود ، آدمى هم كامل نمىشد ؛ پس مرگ براى كمال آدمى ضرورى است و چون مرگ علّت انتقال از حالتى پست به حالتى بهتر و شريفتر است ، خداوند آن را توفّى ( مردن ) و گرفتن نزد خود ناميده است :
اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى
« 2 » .
از پيامبر ( ص ) روايت شده است كه فرمودند : « همانگونه كه مىخوابيد ، مىميريد و همانگونه كه بيدار مىشويد ، برانگيخته خواهيد شد . » شباهت بين مرگ و خواب ، در اين است كه حواس ظاهرى پنهان مىشوند و جاى آن را حواس باطن مىگيرند ، امّا بعد از خواب دوباره كار آنها شروع مىشود ، ولى در حالت مرگ جسم را ترك مىكنند و از آن جدا مىشوند . همچنين است شباهت بين بيدارى و رستاخيز ، كه در بازگشت به هوشيارى و آگاهى است . شخص خوابيده بار ديگر به واقعيّت تبديلپذيرى بازمىگردد كه در آن به حواس ظاهر و باطنش و يا با جسم و روحش زندگى مىكند ؛ و مرده ، روحش با جلايى از
هامش
( 1 ) - مرگ براى او روزى مىزايد ، و هر حاملهاى عاقبت و كمالى دارد .
( 2 ) - زمر ( 39 ) آيهء 42 : خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامى بازمىستاند ، و نيز روحى را كه در [ موقع ] خويش نمرده است [ قبض مىكند ] ، پس آن [ نفسى ] را كه مرگ را بر او واجب نكرده نگاه مىدارد و آن ديگر نفسها را تا هنگامى معيّن [ به سوى زندگى دنيا ] بازپس مىفرستد .