ناميديم ، و چه بسا آن را روح بشرى بناميم كه مجراى لوايح قدس ، يعنى « وادى مقدس » است . آنگاه اين بارگاه ، بارگاههايى دارد كه برخى از آن به معانى قدس بيشتر نزديك است ، امّا لفظ بارگاه دربردارندهء همهء طبقات آن است . »
همچنين ، از سخنان و الا و زيباى اوست كه مىگويد : « وقتى عالم شهادت پلكان عالم ملكوت باشد ، و سلوك در راه است همان ترقّى ، از آن به دين و منازل هدايت تعبير شده است - و اگر بين آنها مناسبت و ارتباط نبود ، ترقّى از يكى به ديگرى هم قابل تصوّر نبود - و رحمت الهى عالم شهادت را به موازنهء عالم ملكوت آفريد . هيچ چيزى در اين عالم نيست مگر اين كه مثالى از آن عالم باشد ؛ و چه بسا از يك شىء در عالم ملكوت ، نمونههايى فراوان از عالم شهادت موجود باشد . و مثال آن مىباشد هرگاه كه نوعى شباهت با آن داشته باشد ؛ و مطابق آن است اگر نوعى مطابقت باشد ؛ و برشمردن آن مثالها ، لازمهاش برشمردن همهء موجودات دو عالم است ؛ و قدرت بشر هرگز به آن نمىرسد ، و توان فهم آن را ندارد . »
در تفسير كاشانى - منسوب به ابن عربى - به تعريفى ديگر از ملكوت برمىخوريم كه تنها از نظر اسلوب بيان و اصطلاحات ، با راى غزّالى تفاوت دارد . ملكوت ، به تعبير او عبارت است از : « قواى روحانيى كه خداوند بهواسطهء آنها به تدبير آسمانها و زمين مىپردازد ؛ و براى هر شيئى ، نيرويى ملكوتى است كه آن را حفظ مىكند و به تدبير امور آن مىپردازد . » اين سخن ، روشنگر ماهيّت عالم ملكوت است كه مجموعهاى از نيروهاى روحانى است كه خالقش تعريف و تدبير امور را در آسمانها و زمين و عالم غيب و شهادت به آنها واگذار نموده .
اين نيروها ، همان فرشتگانىاند كه به آنچه امر شدهاند ، مىپردازند . در كتابهاى تفسيرى ، فراوان آمده است كه فرشتگان هم جزئى از عالم غيبند ؛ كه ماهيّت آن قابل فهم نيست ، و در آن نيست جز خالق آن . كاشانى در ادامه مىگويد : « محجوب به هستى با حس مىفهمد و آن افعال را از هستىها مىبيند ؛ و آن كه حجاب هستى را دريد و با عقل دربند آن ماند ، آن افعال را از ملكوت مىبيند ؛ و آن كه به نور هدايت الهى - كه چشم بصيرتش را گشود - هدايت شود ، معتقد است كه ، ملكوت نيست به ذات حق مثل ملك است نسبت به ملكوت .
همانگونه كه تأثير را از هستيها نمىداند ، آن را از هم ملكوت نمىداند ، بلكه از مالك و آفرينندهء آن مىداند . »
معنا شناسى واژگان قرآن (فرهنگ اصطلاحات قرآنى) (فارسى) — صفحة 570
مساهمون: صالح عضيمة
ص٥٧٠