مرگ
شايد از بين تعريفهايى فراوان كه از مرگ يافتم ، دقيقترين و فراگيرترين آن ، تعريف ميرداماد در « القبسات » باشد . او مىگويد : « حقيقت مرگ جسمانى ، انتقال جوهر نفس ناطقه از اقليم زمان به عالم دهر ، و از حيات ظاهرى به حيات حقيقى است . » پيداست كه اقليم زمان از ابزار عالم محسوسات است و در افق آن ، حيات ظاهرى واقع مىشود ؛ دهر نيز همان عالم بدون شكل و مواد است كه قدرت محسوس به آن نمىرسد و تنها به ارواح و عقول اجازهء ورود به غيب آن داده مىشود و در آن حيات حقيقى قرار دارد . هر نفسى ناچار بايد از زمان بگذرد تا آن را بشناسد و از محتويّات و اشياى آن باخبر گردد ، و سپس با علم و تجربهاى كه كسب نمود از آن به دهر منتقل شود ، جايى كه مقرّ جاودان آن است . و از آن جدا نمىگردد و آن هم از اين جدا نمىشود ، و انتقال آن چه از سر رغبت و چه اجبار بهوسيلهء مرگ كامل مىشود ، كه آخرين درجه از درجات عالم شهادت و اوّلين پلكان از پلههاى غيب است :
كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ
« 1 » .
راغب ، اين معنا را در كتاب تفصيل النشأتين و تحصيل السعادتين به نقل از امام على ( ع ) نقل مىكند ، كه فرمودند : « دنيا سراى گذر است نه سراى ماندن ، پس عبرت بگيريد و به آبادانى آن نپردازيد ! چون شما براى جاودانگى آفريده شديد ، امّا از منزلى به منزل ديگر منتقل مىشويد
هامش
( 1 ) - آل عمران ( 3 ) آيهء 185 : هر جاندارى چشندهء [ طعم ] مرگ است .