مىيابد همان شادى و سرور به درستى تخيّل و تصويرگرى نيكو از مواد است ، تا جايى كه صورت بعد از كثرت مادّه ، وحدت مىيابد ؛ مثلا تشبيه هلو به نخود ، انتزاع شكلى است كه در مادّه آن دو و يك چيز ديدن آن دو يافت مىشود ، هرچند كه مواد در بزرگى ، كوچكى ، خيسى ، خشكى ، رنگ ، مزه و ديگر اغراض متفاوت باشند . هوشيارى به اين مطلب ، و تجريد صورتها از مواد و ردّ بعضى به بعضى ديگر ، كار خاص نفس است ؛ و سرور به آن ، امرى است نفسانى ؛ لذا شيفتهء آن مىشود همانطور كه شيفتهء چيزى كه به طور طبيعى به آن دست مىيابد ، مىشود و حتى از آن بهتر است .
آنگاه ، ابو حيّان به همين پرسشى كه موضوع بحث ماست ، مىپردازد و مىگويد : به چه دليل انسان آنچه را كه مىشنود و مىگويد و انجام مىدهد و مىبيند و روايت مىكند ؛ در پى مثال است ؟ فايدهء مثل چيست ؟ دستاورد آن چيست ؟ بر چه چيزى استوار است ؟ ابن مسكويه در پاسخ مىگويد : « مثالها از امورى كه حواس درك مىكند براى آنچه كه حواس درك نمىكند ؛ علّت آن اين است كه ما به حواس بيشتر انس داريم ، و از آغاز تولّد به آن الفت داريم و مبادى علوم ماست ، و از حواس به غير آن رشد مىكنند . هرگاه انسان از چيزى كه آن را درك نكرده و يا آنچه را كه مشاهده نكرده ، سخن بگويد و براى او غريب باشد ، در پى مثالى حسّى مىگردد ؛ و وقتى آن مثال زده شد به آن انس مىگيرد و به خاطر الفت با آن ، آرام مىگيرد .
گاهى اين وضع در محسوسات هم رخ مىدهد ؛ يعنى اگر انسانى از شترمرغ و زرافه و فيل و تمساح سخن بگويد ، مىخواهد براى او تصوير شود تا چشمش بر آن افتد و تحت حس بصرى او درآيد ، و به آنچه كه راه آن حس بصرى است به حس شنيدارى قانع نمىشود مگر اين كه به چشمش بازگردد . اين امر دربارهء موهومات همچنين است ، اگر انسانى مكلّف شود كه حيوانى را توهّم نمايد كه مثل آن را نديده ، از مثل آن حتما سؤال مىكند و مىخواهد كه آن را براى او به تصوير درآورند ؛ مثل عنقاء كه اين حيوان ، هرچند وجود ندارد ، ناچار توهّمكنندهء آن بايد آن را به صورت تركيبى از حيواناتى كه ديده است ، توهّم نمايد . امّا معقولات كه صورتهاى آن لطيفتر از آن است كه تحت حوزهء حس واقع شوند و بالاتر از اين است كه به مثال حسى درآيند ، مگر به جهت تقريب به ذهن ، بهتر است كه غريب و
معنا شناسى واژگان قرآن (فرهنگ اصطلاحات قرآنى) (فارسى) — صفحة 540
مساهمون: صالح عضيمة
ص٥٤٠