السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ
« 1 » به همين مطلب اشاره دارد . كه مراد از « كسى كه قلب دارد » آن است كه ، نظارهگر اندكى از حقايق علم و عملش مىباشد كه خارج از تقليد صرف است و محقّقانه مىباشد . و قلب ، به لطيفهء سيّار انسانى و مرتبهء روحانى انسان ، بدون در نظر گرفتن مرتبهاى خاص ، اطلاق مىشود . پس نفس انسانى داراى شوؤنى بسيار است ، مثل خانهاى با اتاقهاى زياد در يك طبقه ، و داراى مراتبى فراوان است كه فوق يكديگرند و هر شأن و مرتبهء آن قلب ناميده مىشود .
نكتهء جالبى كه ايشان در سورهء يوسف دارند اين است كه معتقدند قلب هفت ريخت دارد : 1 - صدر ( سينه ) كه محلّ نور اسلام و ظلمت كفر است ؛ چنان كه در قرآن آمده است .
2 - قلب كه محلّ ايمان است :
كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ
« 2 » ؛
وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ
« 3 » .
3 - پردهء دل كه محلّ محبّت بشرى مربوط به خلق است .
قَدْ شَغَفَها حُبًّا
« 4 » . 4 - فؤاد ، كه محلّ مشاهدهء انوار غيبى است :
ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى
« 5 » . 5 - خون دل ، كه محلّ محبّت الهى است .
6 - سويداى قلب ، كه محلّ مكاشفات و علوم دينى است . 7 - مهجة ( خون دل يا روح ) كه محلّ تجلّى اسماء و صفات الهى است .
باباطاهر مىگويد : « قلب را به خاطر تحوّل و دگرگونىاش قلب ناميدهاند ، كه در هر گردش آن علمى است و هر علم به حقيقتى منجر مىشود و هر حقيقت آن راهى است به شناخت خداوند . » و عين القضات در شرح آن مىگويد : « حق تعالى در هر حالى به نوعى تجلّى مىكند ، و قلب عارف براى هر تجلّى ادبى را مىشناسد كه متناسب با موقعيّت آن باشد ؛ او هميشه با حق و مرادهاى وى در گردش است ؛ هرگاه به اسم لطيف تجلّى كند ، مىفهمد كه مراد او شكر بر نعمتهاست و در هر گردشى مراد حق را مىفهمد ؛ و هر فهم و
هامش
( 1 ) - ق ( 50 ) آيهء 37 : قطعا در اين [ عقوبتها ] براى هر صاحبدل و حق نيوشى كه خود به گواهى ايستد ، عبرتى است .
( 2 ) - مجادله ( 58 ) آيهء 22 : در دل اينهاست كه خدا ايمان را نوشته .
( 3 ) - حجرات ( 49 ) آيهء 14 : و هنوز در دلهاى شما ايمان داخل نشده است .
( 4 ) - يوسف ( 12 ) آيهء 30 : سخت خاطر خواه او شده است .
( 5 ) - نجم ( 53 ) آيهء 11 : آنچه را كه دل ديد ، انكارش نكرد .