( 1 ) بسم اللّه الرحمن الرحيم ، آن كسى كه ما را با شمشير وادار كرد كه به او اعتراف نماييم ، اقرار كرديم ولى به خاطر ناخشنودى از آن دعوت سينهها از خشم و غضب خروشان و جانها آشفته و مشوّش ، فكرها و ديدگان دچار شكّ و ترديد بود ، بدان جهت از او اطاعت كرديم كه شمشير زور قوم و قبيله يمنى خود را از بالاى سرمان بردارد و آن كسانى از قريش كه دست از دين اجدادى خود برداشته بودند ، مزاحم ما نشوند . به بت « هبل » و به ديگر بتان و « لات » و « عزّى » سوگند كه عمر از آن روز كه آنها را پرستيده ، دست از آنها برنداشته پروردگار كعبه را نپرستيده و گفتارى از محمّد را تصديق ننموده است و جز از راه نيرنگ و فريب ادّعاى مسلمانى ننموده و مىخواسته او را بفريبد ، چون جادوى بزرگى برايمان آورد و در سحر و جادوگرى بر سحر بنى اسرائيل با موسى و هارون و داود و سليمان و پسر مادرش عيسى افزود و سحر و جادوى همهء آنان را او يك تنه آورد و بر آنان اين نكته را افزود كه اگر او را باور داشته باشند ، بايد بر اين مطلب كه او سالار ساحران است ، اقرار داشته باشند . « 1 »
هامش
( 1 ) صدور اين گونه عبارت از عمر بن خطّاب چندان شگفتى ندارد زيرا ما نمونههاى تندتر و سختترى را در دوران زندگى رسول خدا از وى سراغ داريم ، براى مثال چندين نمونه از آنها را از كتاب وصيّت كتاب « تذكرة الفقهاء » ، ج 2 صص 470 - 469 مىآوريم .
علّامه حلّى گويد : مسأله : « اگر وصى به خردمندترين افراد شهر وصيّت كند . . . و اگر بگويد : نادانترين مردم ، برخى از شافعيّه گويند : به كسى نسبت داده مىشود كه صحابهء رسول خدا را سبّ مىكنند » . وى پس از بررسى گفتار آنان مىگويد : عمر بن خطاب در نزد اهل سنّت به عنوان دومين خليفه شمرده مىشود ، وى رسول خدا را در بيمارى آخرين خود سب كرد . در آن هنگام كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : دوات و استخوان شانهاى بياوريد تا در آن چيزى بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد ! عمر گفت : همانا اين مرد هذيان مىگويد ، كتاب خدا ما را بس است . و رسول خدا با حالت غضب از او روى برگردانيد .
و روز ديگرى گفت : رسول خدا درختى است كه در مزبله روييده است و مقصودش پستى خاندان آن حضرت بود .
اين سخن كه به گوش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد ، سخت برآشفت و اعلان كرد كه مردم در مسجد جمع شوند . همهء مسلمانان در مسجد جمع شدند . حضرت بر منبر بالا رفته پس از حمد و ثناى الهى فرمود : اى مردم ! هر يك از شما نسب خود را اعلام كند تا او را كاملا بشناسيم ! يكى از آن جمع بپاخاسته گفت : اى رسول خدا ! من فلانى پسر فلانى هستم . حضرت فرمود : راست گفتى . ديگرى حركت كرد و گفت : من فلانى پسر فلان كس هستم ، حضرت فرمود : تو فرزند فلان كس كه گفتى نيستى بلكه فرزند فلان كس مىباشى و فلانى تو را به خود نسبت داد . وى شرمنده شده نشست و ديگر كسى از جا حركت نكرد . حضرت دستور خود را بار ديگر تكرار كرد هيچ كس از جا حركت نكرد . فرمود : كجاست آن كس كه به اهل بيت من ناسزا گفته است ؟ از جا بلند شود و خود را به پدرش نسبت دهد . عمر از جا حركت كرده گفت : اى رسول خدا ! ما را ببخش ! خداوند از تو درگذرد ! ما را بيامرز خداوند تو را بيامرزد ، نسبت به ما بردبارى به خرج ده ! خداوند نسبت به تو بردبارى كند . . . .
بايد توجّه داشت كه روايت مربوط به دوات از طريق شيعه و سنّى مشهور و مستفيض است كه براى آگاهى بيشتر برخى از مدارك آن را در اينجا مىآوريم : صحيح بخارى ط محمّد على صبيح ، ج 1 ص 39 باب كتابة العلم ، ج 4 ص 85 باب امكان وساطت و درخواست شفاعت از اهل ذمّه ، ج 4 ص 121 باب اخراج يهود از جزيرة العرب ، ج 6 ص 11 باب نامه نوشتن پيامبر به كسرى و قيصر ، ج 7 ص 156 باب قول مريض : قوموا عنّى ، و ج 9 ص 137 باب كراهت داشتن اختلاف . و صحيح مسلم ط دار الفكر بيروت ، ج 5 ص 75 باب ترك وصيّت براى كسى كه چيزى ندارد و مسند احمد ط دار ارصاد بيروت ، ج 3 ص 346 .
و روايت به عبارات گوناگون وارد شده است : « هجر رسول اللّه . . . . » ، « ماله اهجر . . . » « و ما شانه اهجر . . . . » كه از تمام اين عبارات نسبت هذيان به رسول خدا معلوم مىشود ، مگر اينكه در بعضى از آنها كلمه « وجع ، به معناى درد » را اضافه كرده و يا جايگزين نمودهاند تا عبارت را تصحيح كرده باشند و آبروى خليفه را حفظ كنند ، لكن هيهات ! آبروى خليفه با اين كارها درست نمىشود و آبى را كه ريخت ، ديگر نمىتوان جمع كرد .