دوم كتاب « دلائل الامامة » نقل مىكند . عين عبارت آن بدين گونه است : ابو الحسين محمّد بن هارون بن موسى تلعكبرى ، از پدرش از ابو على محمّد بن همّام از جعفر بن محمّد بن مالك فزارى كوفى ، از عبد الرحمن بن سنان صيرفى ، از جعفر بن على جواد ، از حسن بن مسكان ، از مفضّل بن عمر جعفى ، از جابر جعفى ، از سعيد بن مسيّب روايت كرده : پس از آنكه خبر شهادت امام حسين عليه السّلام به مردم مدينه رسيد ، مردم از اينكه سر آن حضرت را بريده براى يزيد بن معاويه بردهاند و هجده نفر از افراد خاندان و سى و پنج نفر از ياران او را كشته ، گلوى كودكش على را آماج تير ساخته ، او را پيش رويش كشته و زنان و فرزندانش را به اسارت بردهاند سخت ناراحت شده در منزل امّ سلمه در حضور زنان و همسران رسول خدا و ديگر خانههاى مهاجران و انصار به اقامهء عزا و تشكيل مجالس سوگوارى پرداختند .
عبد اللّه بن عمر خطّاب شيون كنان ، گريبان چاك ، بر سر زنان ، از خانه به در آمده مىگفت : اى گروه بنى هاشم و اى قريش و اى مهاجرين و انصار ! آيا شما زنده هستيد و روزى مىخوريد و مىبينيد كه دربارهء رسول خدا و خاندان و فرزندانش چنين ستمى را روا داشتهاند ، با وجود يزيد قرار و آرامشى نيست . شبانگاه از مدينه خارج شده به هر شهرى كه رسيد ، فرياد برآورده مردم آنجا را عليه يزيد تحريك كرد - گزارش كار او مرتّب به يزيد مىرسيد - و به هيچ جمعى نمىرسيد مگر اينكه آنها يزيد را لعن و نفرين مىكردند ، به سخنان عبد اللّه گوش فرا داده مىگفتند : اين عبد اللّه پسر عمر بن خطّاب خليفهء رسول خداست كه از اعمال يزيد ناراحت شده كارهاى او را نسبت به خاندان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم زشت دانسته و مردم را عليه يزيد تحريك مىكند . هر كس جواب مثبت به او ندهد ، ديندار و مسلمان نيست . تا اينكه به شهر شام رسيد . مردم از ديدار او و شنيدن سخنانش مضطرب شدند . سرانجام وى به همراه گروهى از مردم كه پشت سرش به راه افتاده بودند ، بر در خانه يزيد رسيد . نگهبان يزيد بر او وارد شده وى را از ورود عبد اللّه آگاه كرد . عبد اللّه دست بر سر گذاشته مردم در اطراف او جنب و جوش داشتند . يزيد گفت : اين خروشى از فريادهاى ابو محمّد است و به زودى از اين حالت بيرون مىآيد . يزيد به خود او به تنهايى اجازهء ورود داد
فاطمة الزهراء ( ع ) بهجة قلب المصطفى ( ص ) ( فاطمه زهرا ( ع ) شادمانى دل پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 728
مساهمون: سيد حسن افتخارزاده
ص٧٢٨