بر سر مزار شهيدان حاضر مىشد و مىگفت : در اينجا رسول خدا بود و در آنجا مشركان . در روايتى ديگر از حضرت صادق نقل شده حضرت در آنجا نماز مىخواند و دعا مىكرد تا اينكه از دنيا رفت .
و از حضرت باقر عليه السّلام روايت شده كه از روز رحلت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هيچگاه فاطمه عليها السّلام خندان ديده نشد تا اينكه ديده از جهان فرو بست . و در « السيرة النبويّة » آمده است : آن حضرت پس از پدرش شش ماه زنده بود و در اين مدت هيچگاه خنده نكرد . « 1 »
( 1 ) 42 - در جاى ديگر گويد : به شدّت محزون و غمگين شد به طورى كه سلامتش به خطر افتاد . نخستين بارى كه پس از رحلت پدر تبسّم كرد ، به هنگامى بود كه بر بستر مرگ افتاده و جامههاى مرگ را پوشيده بود . چشمش كه به تابوت خود افتاد ، بر روى اسماء بنت عميس لبخندى زده گفت : بپوشانيد مرا كه خدا شما را بپوشاند ! تنها همين لحظه بود كه حضرت پس از رحلت رسول خدا تبسّم فرمود . « 2 »
نامهء طولانى عمر به معاويه در مورد ظلم بر حضرت زهرا عليها السّلام
« 3 » ( 2 ) 43 - علّامه مجلسى رحمه اللّه در بحار الانوار گويد : يكى از دانشمندان و فضلا ، در شهر مكّهء مكرّمه در نقل اين روايت به من اجازه داد و چنين گفت كه اين روايت را از جلد
هامش
( 1 ) توفيق ابو علم ، اهل البيت ، ص 165 .
( 2 ) همان مدرك .
( 3 ) محمّد بن حسين رازى از دانشمندان قرن ششم هجرى در كتاب « نزهة الكرام و بستان العوام » خود در گفتار بيست و هفتم جلد يك صفحه 315 به اين نامه اشاره كرده آن را به طور مختصر بدين گونه مىآورد : از ابو عبد اللّه حسين بن حمدان حنبلانى از عبد اللّه بن يونس سبيعى ، از ابو سعيد غالب حرزى از عبد اللّه بن قاسم مدنى نقل شده است كه : به دمشق رسيدم پيش از آنكه سر حسين بن على عليهما السّلام را به دمشق بياورند . خبر قتل او و بسى فرزندان رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و حال ايشان به دمشق رسيد و عبد اللّه بن عمر آنجا بود . او را ديدم كه دستهايش را بر سر مىزد و مىگفت : وا مصيبتاه ! تا پيش يزيد لعنة اللّه عليه رفت و گفت : قناعت بدان نكنى . . . يزيد خطّى بيرون آورد و گفت : اين فرمان پدر تو ، عمر است كه به معاويه نوشته است . . . عبد اللّه بن عمر گفت : خط بياور تا بخوانم . يزيد خط بيرون آورد ، نوشته بود :
بسم اللّه الرحمن الرحيم ؛ از عمر بن خطاب به معاوية بن ابى سفيان ، به اعتماد . . . . ( مترجم به راهنمايى مؤلف محترم ) .