تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فاطمة الزهراء ( ع ) بهجة قلب المصطفى ( ص ) ( فاطمه زهرا ( ع ) شادمانى دل پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 729

مساهمون:

ص٧٢٩
و عبد اللّه شيون كنان وارد شده مىگفت : وارد نمىشوم ، اى امير المؤمنين ! تو با خاندان رسول خدا كارى انجام دادى كه اگر ترك و روم مىتوانستند كارى انجام دهند ، اين كارها را نمىكردند و آنچه را كه تو روا داشتى ، روا نمىدانستند . از اين جاى برخيز تا مسلمانان كسى را كه از تو شايسته‌تر است براى خود برگزينند ! يزيد به او خوشامد گفته او را در آغوش گرفت و گفت : اى ابو محمّد ، آرام‌گير و جوش و خروش نداشته باش ، عاقلانه بينديش ، با ديدگان خود بنگر و با گوش خود بشنو ! دربارهء پدرت عمر بن خطّاب چه مىگويى ؟ آيا خليفهء رسول خدا را انسانى راهنما و هدايت يافته و يار و ياور پيامبر و پدر زن او مىدانى كه خواهرت حفصه را به عقد رسول خدا درآورده است و آن كسى كه گفت : « خداوند در پنهانى عبادت نمىشود ؟ » ( 1 ) عبد اللّه گفت : آرى ، وى همان گونه بود كه تو او را توصيف كردى ، دربارهء او چه مىگويى ؟ گفت : آيا پدر تو حكومت شام را به پدر من داد يا پدر من خلافت رسول خدا را به پدر تو داد ؟ گفت : پدر من حكومت شام را به پدر تو واگذار كرد . گفت : آيا به واگذارى حكومت شام از سوى پدرت به پدر من راضى هستى يا نيستى ؟ عبد اللّه گفت : آرى ، راضى هستم . گفت : آيا پدرت را قبول دارى ؟ گفت : آرى . در اين هنگام دست بر دست عبد اللّه بن عمر زده او را گرفته گفت : از جا برخيز اى ابو محمّد تا نامهء پدرت را بخوانى ! وى به همراه يزيد حركت كرد تا به يكى از خزانه‌هاى او وارد شد . آنگاه يزيد صندوقچه‌اى را طلبيده در آن را باز كرد و از درون آن جعبه‌اى قفل شده و سر به مهر را بيرون آورد و از درون آن نوشته‌اى نازك را كه در پارچه ابريشمى سياه بود بيرون كشيد . نامه را به دست گرفته آن را گشود و سپس گفت : اى ابو محمّد ! اين خطّ پدر توست . گفت : آرى به خدا سوگند ! و نامه را از دست او گرفت و بوسيد . يزيد به او گفت : بخوان ! و عبد اللّه شروع به خواندن نامه كرد ، در آن نامه چنين آمده بود :
فاطمة الزهراء ( ع ) بهجة قلب المصطفى ( ص ) ( فاطمه زهرا ( ع ) شادمانى دل پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 729 | سيد حسن افتخارزاده / أحمد رحمانى همدانى