( 1 ) 16 - مسعودى تاريخ نويس بزرگ گويد : امير المؤمنين عليه السّلام و عدّهاى از پيروان و شيعيانش به خاطر تعهّد و قولى كه به رسول خدا داده بودند ، در منزل مانده بيرون نيامدند . عدّهاى به در خانهء او آمده بر آن حضرت يورش بردند و خانهاش را سوزانده او را با اكراه خارج كردند و بانوى زنان جهان ، حضرت زهرا عليها السّلام را بر در خانهاش چنان كتك زدند و تحت فشار قرار دادند كه محسن را سقط كرد . آنان على را براى بيعت آوردند ولى حضرت خوددارى كرده و فرمود : بيعت نمىكنم . گفتند :
تو را مىكشيم . « فرمود : اگر مرا بكشيد من بندهء خدا و برادر رسولش مىباشم . . . . » « 1 »
( 2 ) 17 - ولىّ اللّه دهلوى گويد : از اسلم نقل شده كه پس از رحلت رسول و پس از بيعت مردم با أبو بكر ، على و زبير نزد حضرت فاطمه عليها السّلام رفته با او دربارهء مسألهء خلافت مشورت مىكردند . عمر از اين موضوع خبردار شده نزد آن حضرت رفته گفت :
« اى دختر رسول خدا ! به خدا سوگند در نزد ما كسى از تو و پدرت محبوبتر نيست و به خدا قسم اين محبوبيّت مرا از اين بازنمىدارد كه اگر اين مردم بار ديگر در خانهء تو جمع شوند ، دستور دهم كه خانه را بر آنها آتش زنند . . . » . « 2 »
( 3 ) 18 - ابن ابى الحديد گويد : ابراهيم بن سعيد ثقفى از ابراهيم بن ميمون از عيسى بن عبد اللّه بن محمّد بن على بن ابى طالب عليه السّلام از پدرش ، از جدّش از على عليه السّلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود : فاطمه عليها السّلام نزد أبو بكر رفت و به او فرمود : پدرم فدك را به من بخشيد و على و امّ ايمن بر اين مطلب گواهند . گفت : تو جز حقّ و راستى چيزى به پدرت نسبت نمىدهى ، من آن را به تو بخشيدم و بعد تكّهاى از پوست طلبيد و سند فدك را براى حضرت زهرا نوشت . حضرت از نزد او خارج شد ، و در بين راه به عمر رسيد . عمر پرسيد : اى فاطمه ! از كجا مىآيى ؟ گفت : از نزد أبو بكر مىآيم . به او گفتم كه رسول خدا فدك را به من بخشيده و على و امّ ايمن نيز بر اين
هامش
( 1 ) اثبات الوصيّة ، ص 123 .
( 2 ) قرّة العين ، ط پيشاور ، ص 78 .