در جاى ديگر مىگويد : زهرى از كسانى است كه از آن حضرت برگشته و منحرف شده است . و جرير بن عبد الحميد از محمّد بن شيبه روايت كرده است : در مسجد مدينه ديدم زهرى و عروة بن زبير نشسته به على بن ابى طالب عليه السّلام ناسزا مىگويند . اين خبر به حضرت على بن الحسين عليهما السّلام رسيد . حضرت وارد مسجد شد و بالاى سر آنان ايستاد . . . . « 1 »
و نيز از مسوّر بن مخرمه روايت شده است : از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدم در حالى كه بر بالاى منبر سخنرانى مىكرد ، مىفرمود : همانا بنى هشام بن مغيره اجازه خواستهاند كه دخترشان را به على بن ابى طالب بدهند . من اجازه ندادهام و بعد هم اجازه نمىدهم ، مگر اينكه على بن ابى طالب بخواهد دختر مرا طلاق دهد و دختر آنها را بگيرد . همانا او پارهء تن من است ، هر آنچه او را ناراحت كند مرا ناراحت مىكند و هر چه او را اذيّت كند ، مرا آزار مىدهد . « 2 »
داستان خواستگارى حضرت على از دختر أبو جهل در جزء پنجم آن كتاب ، در فصل آغاز آفرينش ، باب دامادهاى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم صفحه 28 ، و در صحيح مسلم با اسناد و الفاظ گوناگون ، در باب فضايل فاطمه عليها السّلام ، و در سنن ابن ماجه ، باب غيرت از كتاب نكاح ، و در مسند ابن حنبل در احاديث مسوّر آمده است . « 3 »
( 1 ) و از جمله معاندانى كه اين حديث ساختگى را روايت كرده ، مروان بن ابى حفصه شاعر هارون الرشيد است .
خطيب در شرح حال مروان گويد : مروان بن سليمان بن يحيى بن ابى حفصه - غلام مروان بن حكم - ، مروان در يوم الدار او را آزاد كرد زيرا او در آن روز امتحان خوبى پس داد . اسمش يزيد است ، و گفته شده است : وى طبيبى يهودى بود كه به دست عثمان بن عفان مسلمان گرديد . . . . مروان بن ابى حفصه وارد بغداد شد و مهدى و رشيد عبّاسى را مدح گفت . وى با ناسزاگويى به علويان خود را نزد
هامش
( 1 ) همان مدرك ، ص 102 .
( 2 ) صحيح بخارى ، ج 7 ص 47 ، باب دفاع مرد از دخترش در غيرت و انصاف .
( 3 ) حاكم ، مستدرك ، ج 3 صص 159 - 158 .