أبو بكر چنين موقعيّتى نداشت .
گفت : نگفتم كه چرا أبو بكر آن را به زور از مسلمانان نگرفت و به فاطمه نداد ، بلكه گفتم : چرا از مسلمانان نخواست كه از آن دست برداشته به فاطمه ببخشند ، همان گونه كه رسول خدا در مورد فديهء ابو العاص بن ربيع از آنان خواست كه آن را به او ببخشند ، اگر او به مسلمانان مىگفت : اين دختر پيامبر شماست و آمده اين درختان خرما را مىخواهد ، آيا شما راضى هستيد من آنها را به او واگذار كنم ؟ آيا آنان او را از اين كار منع مىكردند ؟
گفتم : همين سخن را قاضى القضات ابو الحسن عبد الجبّار بن احمد مىگفت .
گفت : آرى آن دو ( أبو بكر و عمر ) بر طبق قانون بزرگوارى و ادب كار خوبى انجام ندادند . . . . « 1 »
( 1 ) 5 - دانشمند پارسا ، سيّد ابن طاووس رحمه اللّه گويد : عدّهاى از اولاد امام حسن و امام حسين عليهما السّلام در زمان مأمون خليفهء عبّاسى داستان فدك را نزد وى برده به او گفتند كه فدك و عوالى از مادرشان حضرت زهرا عليها السّلام بوده و أبو بكر آن را از دست آن حضرت به ناحق گرفته است . و از او خواستند كه اين ستم را از آنان دفع كرده حقّ ايشان را بازگرداند . مأمون دويست نفر از علماى عراق و حجاز و ديگر نقاط را احضار كرده به آنان سفارش اكيد كرد كه در اين مورد ، حقّ ، حقيقت ، صداقت و راستى را در نظر گرفته امانت را به صاحبش برگردانند و مطالبى را كه وارثان فاطمه به او گفته بودند ، بازگو كرده از آنها خواست احاديث صحيحى را كه در اين مورد دارند ، بيان كنند . عدّهء زيادى از آنان از بشير بن وليد و واقدى و بشر بن عتّاب در ضمن احاديثى كه سندش از طريق صحابه به رسول خدا مىرسيد ، نقل كردند كه آن حضرت پس از فتح خيبر چندين روستا از روستاهاى يهود را به خود اختصاص داد .
جبرائيل بر آن حضرت نازل شده اين آيه را آورد كه خداوند مىفرمايد :
وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ
، حضرت از جبرائيل پرسيد : « ذى القربى » چه كسى است ؟ و حقّش چيست ؟
هامش
( 1 ) شرح نهج البلاغه ، ج 14 صص 191 - 190 .