دارد كه مىخواهد ظاهر شود . و با گفتن اين كلمه شرط دوم را در ضمن پذيرفتهايم و خواهناخواه سه شرط بيشتر باقى نمىماند .
( 1 ) و اگر عبارت را تغيير داده و گفتيم : « شرايط ظهور در اسلام » شرط اوّل را محقّق گرفته و دو شرط ديگر باقى مىماند . و اگر از راه ديگر قدم برداشته و گفتيم :
شرط چهارم در مقابل شرط سوم چندان اهميّتى ندارد ، بطورى كه شرط چهارم را اصلا حذف كرديم ، و آن را از صفات و ويژگيها دانستيم ، نه از شرايط ، و يا آن را ضمن شرط سوم جا داديم و گفتيم : شرط سه و چهار به يك نتيجه و يك مطلب مىرسند و آن نتيجهء امتحان الهى است ؛ لكن در شرط سوم به طور پيچيده و ضمنى و در شرط چهارم به طور گسترده و مفصّل . در اين صورت فقط يك شرط خواهيم داشت كه همان شرط سوم باشد ، كه عبارت بود از : وجود تعداد كافى براى پيكار جهانى . و اين همان شرط اساسى است كه در اصل برنامهريزى الهى بعد از اصل اسلام ، وجود دارد و هدفگيرى شده است . لكن بايد در نظر داشته باشيم كه بىتوجّهى به دو شرط اوّل ، به معناى اسقاط و از بين بردن آن دو نيست ، بلكه تمركز دادن و اهميّت دادن به شرط سوم است .
( 2 ) در پايان بحث مىبايست تفاوت اساسى دو شرط اوّل و دوّم را با دو شرط اخير در نظر داشته باشيم . دو شرط اوّل به عنوان پايه و اساس براى تحقّق روز موعود مىباشند ؛ زيرا بدون وجود برنامهء عدالت جهانى و رهبر بر پاى دارندهء آن ، اصلا وجودش بىمعنى است . ولى دو شرط ديگر پيروزى آن روز متوقّف بر آن دو است . مخصوصا شرط سوم كه وجود تعداد كافى از افراد با اخلاص و آزموده ، كه بتوانند به پيكار جهانى دست بزنند ، مىباشد ؛ زيرا اگر آنها نباشند ، جز از راه معجزه پيروزى در آن روز امكان ندارد . و دانستيم كه قرار بر انجام كارها به صورت معجزه نيست .
( 3 )
جهت سوم : ارتباط شرايط ظهور با برنامهريزى الهى
وابستگى شرايط ظهور را با برنامهريزى الهى ؛ تاكنون در ضمن بحثها متذكّر شدهايم . لكن در اين فصل مىخواهيم به طور اساسى و اصلى به اين بحث