اين مطلبى است كه با واقعيّت موجود موافقت داشته و با قواعد عمومى و آنچه كه مقتضى آزمايش الهى است ، تطبيق مىكند .
و امّا موافقت با قواعد عمومى و امتحان خدايى به اعتبار دو امر نزديك به هم است :
( 1 ) امر اوّل : فرمانروايان معمولا از فرزندان همين مردم منحرف معمولى بوده ، و نتيجه همين تعليم و تربيت انحرافى مىباشند ؛ زيرا از همان اوان رشد و دوران كودكى در محيطى دور از دين و مذهب بسر برده ، و مانند ساير كسانى هستند كه تحت همين تربيت انحرافى پرورش يافتهاند . و لذا مىبينيم كه همان انحرافات موجود را كه معمول بوده و در جامعهء فاسد يافتهاند ، دارا مىباشند ؛ اگر چه در سبك و شيوهء انحراف و تباهى ممكن است تغيير و دگرگونى پديد آورند .
بدين ترتيب به دشوارى مىتوان تصوّر كرد و احتمال داد كه از انسان منحرف پروردهء جامعهء منحرف ، فرمانروايى عادل و عامل به حق و تحققبخش احكام اسلام ، به دست آيد ؛ و بلكه بايد گفت فسق و تبهكارى حكّام و دستيارانشان مولود طبيعى انحراف اجتماع و فساد و نابسامانى آن مىباشد .
( 2 ) امر دوم : انحراف حكومتها در ازدياد و فزونى ظلم و ستم در جامعه مؤثّر بوده و بيشتر موجب دورى طرفداران حق و حقيقت از صحنه جامعه مىباشد ، و اين خود محكى ديگر براى آزمايش سخت و دشوار خدايى مىشود ، چنان كه مقتضاى آن برنامهريزى كلّى الهى همين است .
و امّا موافقت آن با آنچه در خارج واقع گشته ، بدين جهت است كه تاريخ به روشنى گوياى اين حقيقت است كه بعد از دوران نخستين خلافت در كشورهاى اسلامى ، اوضاع حكومت در اين كشورها سه مرحله را طى كرده و گذرانده است : « 58 » ( 3 ) مرحله نخستين : حكومت اسلامى منحرف تحت فرماندهى پادشاه گزنده
هامش
( 58 ) البته طى اين دوران و تحمّل اين حكومتهاى سهگانه نتيجه همان دوران نخستين خلافت ( منهاى دوران خلافت ظاهرى حضرت امير المؤمنين ) است و لذا آن خلافت نخستين را مىتوان ريشه اين سه دورهء حكومت منحرف دانست . ( مترجم )