استاد در انديشه فرو رفت و به كنكاش پرداخت و جوانب مختلف قضيه را بررسى كرد . استدلال متين بود و احتمال دو وجهى بودن كلام در زبان شايع بود پس متوجه شاگرد شد و گفت :
تو را به خدا سوگند مىدهم اين سخنان را از كه فرا گرفتهاى ؟
- همينطور به ذهنم خطور كرد و بر تو عرضه كردم .
- چون تويى به اين گفتهها راه نيابند بگو آن را از كه آموختهاى ؟
- امام حسن عسكرى مرا به گفتن آن فرمان داده است .
- اينك درست گفتى ، چنين سخنانى تنها از آن خانه خارج مىشود . . .
سپس كندى كتابش را برگرفت و آن را آتش زد و تلف نمود « 1 » و منطق استوار را در سخنان امام - عليه السّلام - يافت .
امام و شعبدهء راهب
امام طى ماجرايى پرده از شعبدهگرى راهبى كه مىخواست مسلمانان را گمراه كند برداشت و شك آنان را بر طرف كرد . راويان قضيه را چنين بيان كردهاند كه : مردم دچار خشكسالى شديدى شدند پس معتمد دستور داد به مدت سه روز براى استقسا و باران خواهى به صحرا روند . آنان خارج شدند ليكن بارانى نباريد . مسيحيان نيز همراه راهبى بيرون از شهر رفتند و راهب چندين مرتبه دستانش را به سوى آسمان بلند كرد و هر بار بارانى از آسمان باريد . اين حركت گروهى از ناآگاهان را متزلزل و گروهى را از دين خارج كرد و بر معتمد ، گران آمد . ناچار از امام حسن عسكرى - عليه السّلام - كه در زندان بود يارى خواست و گفت : « امت جدت پيامبر را قبل از هلاكت درياب » .
حضرت - عليه السّلام - فرمود : « فردا مردم به صحرا بروند و من - ان شاء اللّه -
هامش
( 1 ) - المناقب ، ج 4 ، ص 424 .