« هنگام خواستگارى و براى راندن دارايى يكى از دختران فقير را به زنى خواستم در جهازش - از حرمان و بىچيزى - تخت و چوب لباسى بود . فرزندى برايم زاييد كه تهيدستى خالص بود و بر صفحه زمين جز من پدرى نداشت » .
« اگر شب به صحرا روم و گم شوم هرگز ستارهاى آشكار نمىشود و اگر در همان حال براى حفظ خود در آن تيرگى بخسبم خورشيد از نهانگاه خود سر بر مىآورد » .
« اگر نيكوكارى به من درهمى ببخشد در دستم به عقربى بدل خواهد شد .
اگر باران طلا ( و دينار بر سر مردم ) ببارد جز سنگ چيزى به سرم نخواهد خورد » .
« اگر دستم به گردنبند به رشته كشيدهشدهء مرواريدى بخورد ، به صدفى تو خالى بدل خواهد شد و اگر ديگرى گناهى كند مرا كيفر خواهند داد » .
تا آنجا كه مىگويد :
« همينكه بر مركبى مىنشينم در پس و پيش خود سپاهى گران از فقر و حرمان مىبينم » « 1 » .
هامش
( 1 ) - العقد الفريد ، ج 6 ، ص 216 :وقفت فلا ادرى الى اين اذهب * واى امور بالعزيمة اركبعجبت لأقدار على تتابعت * بنحس فأفنى طول عمرى التعجبو لما طلبت الرزق فانجذ جبله * و لم يصف لى من بحره العذب مشربخطبت الى الإعدام احدى بناته * لدفع الغنى اياى اذ جئت اخطبفزوجنيها ثم جاء جهازها * و فيه من الحرمان تخت و مشجبفأولدتها الحرف النقى فما له * على الارض غيرى و الدحين ينسبفلو تهت في البيداء و الليل مسبل * علىّ جناحيه لما لاح كوكبو لو خفت شرا فاستترت بظلمة * لا قبل ضوء الشمس من حيث تغربو لو جاد انسان على بدرهم * لرحت الى رحلى و فى الكف عقربو لو يمطر الناس الدنانير لم يكن * بشىء سوى الحصباء راسى يحصب-