اين شاعر تهيدست در منطقهء قحطى زدهاى مىزيست و به او كمترين كمكى نشده بود لذا حالت دردناك خود و فرزندانش را كه چهرهشان كبود و طراوتشان به پژمردگى بدل شده بود چنين تصوير مىكند . زمستان با سرماى خود رو آورده ليكن آنان تنپوشى ندارند تا از هجوم آن خود را در امان دارند ، به پدرشان چسبيدهاند و از او غذايى مىخواهند تا از فشار گرسنگى بكاهند اما پدر راهى نمىيابد جز آنكه به خدا پناه ببرد و از او يارى بخواهد تا از اين محنت جانكاه نجاتشان دهد . در پايان شاعر خود را پدر و مادر فقر كنيه مىدهد آيا تراژديى از اين دردناكتر وجود دارد ؟ ! .
يكى ديگر از شاعرانى كه از بىچيزى و ندارى رنج مىبرد عمرو بن الهدير بود كه حال خود را چنين وصف مىكند :
« درمانده شدهام و نمىدانم كدام راه را پيش گيرم و عزم چه كارى كنم ، از حوادث شومى كه پياپى به سراغم مىآمدند شگفت زده شدم و اين شگفتى عمرم را به باد داد » .
« در جستجوى روزى برآمدم ليكن تمام درها بسته شد و جرعهاى شيرين از درياى نعمت به كام من فرو نرفت » .
هامش
و صبية مثل صغار الذر * سود الوجوه كسواد القدرجاء الشتاء و هم بشر * به غير قمص و به غير أزرتراهم بعد صلاة العصر * و بعضهم متلصق بصدرىو بعضهم ملتصق بظهرى * و بعضهم منحجر بحجرىاذا بكوا عللتهم بالفجر * حتى اذا لاح عمود الفجرو لاحت الشمس خرجت اسرى * اسبقهم الى اصول الجدركانهم خنافس في جحر * هذا جميع قصتى و امرىفارحم عيالى و تول امرى * فانت انت ثقتى و ذخرىكنيت نفسى كنية فى شعرى * انا « ابو الفقر » و « ام الفقر »