عمير را آزدا كنند .
حجر از محل اختفايش بيرون مىآيد
در اين مدّت كه يك شبانه روز طول كشيد ، حجر بن عدى در خانهء ربيعه ازدى بود و در همين جا با خبر شد كه زياد از محمّد بن اشعث تعهّد گرفته است تا حجر را به وى تحويل دهد ، و گرنه ثروت او را مصادره و خانهاش را ويران و خودش را قطعه قطعه خواهد كرد . حجر با شنيدن اين خبر به محمّد بن اشعث پيغام فرستاد كه گفتار اين مرد ظالم و ستمگر را در بارهء تو شنيدهام ، ولى تو ناراحت نباش زيرا كه من با پاى خود به نزد تو مىآيم ، ولى تو نيز عدّهاى از افراد قبيلهات را جمع كن و به همراهى آنان به نزد زياد برود و از وى درخواست امان بكن كه گزندى به من نرساند و مرا به نزد معاويه بفرستد تا در بارهء من خود او تصميم بگيرد ، چون اين خبر به محمّد بن اشعث رسيد به خانهء حجر بن يزيد و جرير بن عبد الله و عبد الله بن حارث برادر زادهء مالك اشتر رفت و همهء آنان دسته جمعى به نزد زياد رفتند و با وى در بارهء حجر بن عدى به گفتگو پرداختند و درخواست امان كردند و اين كه حجر را به نزد معاويه بفرستد . زياد درخواست آنان را پذيرفت و به حجر بن عدى امان داد . آنان نيز به حجر بن عدى اطّلاع دادند كه زياد با درخواست تو موافقت كرده و تو را امان داده است ، اينك تو مىتوانى از مخفىگاه خود بيرون بيايى با زياد ملاقات كنى ، حجر بن عدى نيز از منزل ربيعه بيرون آمده و به دار الاماره رفت . چون چشم زياد به حجر افتاد گفت : مرحبا بر تو اى ابو عبد الرحمان در ايّام جنگ ، جنگ و خونريزى و در ايّام صلح و آرامش هم جنگ و خونريزى ؟ ! على اهلها تجنى براقش : « 1 » « جنايت بر خاندان خود كرد سگ براقش » .
حجر در پاسخ زياد گفت : من نه از اطاعت سرپيچى نموده ، و نه از جماعت دورى
هامش
( 1 ) . گويند سگ قبيلهاى از عرب براقش نام ، شبى صداى سم اسبان را شنيد بانگ برآورد . سواران آن اسبها گروهى دزدان بودند و با صداى آن سگ به منزل قبيله پى بردند . بر آن قبيله شبيخون زده و اموال ايشان را به غارت بردند . سپس در عرب به اين جملهء « على اهلها جنت براقش » مثل ميزدند بر آن كسى كه به كار خود ستم رساند بر خود يا قبيلهء خود .