تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 747

مساهمون:

ص٧٤٧
در زندان ، زياد گفت : تو ضمانت او را مىكنى ؟ گفت : آرى . زياد گفت : اى فرزند يزيد ! با آن منزلتى كه نزد من دارى اگر محمّد بن اشعث از چنگ ما فرار كند تو را به چنگال مرگ مىسپارم و نابودت مىكنم . حجر بن يزيد گفت : محمّد هيچ گاه مرا در زير ضمانت نمىگذارد و فرار نمىكند ، آن گاه زياد دستور داد محمّد او را آزاد كنند . زياد سپس قيس بن يزيد را كه دستگير بود احضار نمود و گفت : قيس ! من مىدانم كه جنگ كردن تو در ركاب حجر از راه تعصب قبيله‌اى بود نه از روى عقيده و هم‌فكرى ، و من از اين گناه و خطاى تو گذشتم و تو را عفو نمودم ، زيرا كه حسن رأى و جان‌فشانى تو را در جنگ صفّين در ركاب معاويه شنيده‌ام ، ولى تو را آزاد نمىكنم تا اين كه برادرت عمير را نزد من حاضر كنى . قيس پاسخ داد : ان شاء الله هر چه زودتر او را به حضورت خواهم آورد . زياد گفت : بايد كسى تو را ضمانت كند تا آزادت كنم . قيس گفت : اينك حجر بن يزيد ضمان من است . حجر بن يزيد گفت : آرى من از قيس ضمانت مىكنم ، ولى به شرط اين كه امير هم بر عمير امان دهد كه از طرف وى گزندى بر جان و مال او نرسد . زياد گفت من عمير را امان دادم . قيس و حجر رفتند و عمير را با بدن زخمى و خون‌آلود پيش زياد آوردند دستور داد كه زنجير گران به گردنش نهيد ، زنجير به گردنش نهادند . و عدّه‌اى از مأمورين طبق فرمان زياد زنجير را مىگرفتند و او را به بلندى ديوار بالا مىكشيدند ، آن گاه رها مىكردند كه محكم بر روى زمين مىافتاد . دوباره او راباز به بلندى ديوار مىكشيدند و به زمين رها مىكردند . حجر بن يزيد زبان به اعتراض گشود و گفت : اى امير ! مگر نه اين است كه تو به اين مرد امان دادى ؟ ! گفت : آرى من در جان و مالش به دو امان دادم و اينك نه خونى از وى مىريزم و نه مال او را مىگيرم . حجر گفت : وى با اين عمل تو نزديك است بميرد . آن گاه يك عدّه از يمانىها كه در مجلس بودند برخاستند و در پيش زياد گفتگو كردند و آزادى عمير را درخواست نمودند زياد گفت : اگر او را ضمانت كنيد و تعهّد نماييد كه اگر باز هم عملى بر خلاف سياست و حكومت ما انجام داد دستگيرش نموده و به من تحويل دهيد ، آزادش مىكنم گفتند : آرى اين تعهد و ضمانت را مىپذيريم . زياد دستور داد