گرفتهام و در بيعت سابق خود - با معاويه - پاىبندم .
زياد گفت : هيهات ! هيهات ! دور است ، درو است اى حجر ! تو با يك دست سيلى مىزنى و با دست ديگر نوازش مىكنى . تو مىخواهى در آن موقع كه بر تو پيروز شديم از تو راضى باشيم به خدا نه !
حجر گفت : مگر امانم ندادهاى تا به نزد معاويه بروم و او هرطور كه مىخواهد با من رفتار نمايد ؟ زياد گفت : چرا به تو امان دادهام . سپس رو به مأمورين كرد و گفت او را به زندان ببريد و چون حجر به طرف زندان حركت مىكرد ، زياد گفت : به خدا سوگند ! اگر امانش نداده بودم در همين جا سر از تنش جدا مىكردم ، و به خدا سوگند اشتياق فراوان دارم كه دمار از روزگارش بكشم و رگ و ريشهء حياتش را بسوزانم . حجر هم كه مىخواست به طرف زندان برود با صداى بلند كه به گوش زياد و تمام حضار برسد گفت : خداوندا ! تو گواه باش كه من در بيعت و پيمان خود هستم نه آن را بر هم مىزنم ، و نه بر هم خوردن آن را خواهانم ! مردم بشنويد .
حجر در آن حال كلاهى بى عمامه بر سر داشت در هواى سرد ، شبانه روز او را به زندان افكندند .
دستگيرى ياران حجر
زياد را در اين مدّت ، هيچكارى جز دستگيرى بزرگان حجر نبود ، عمرو بن حمق ، و رفاعة بن شداد كه از ياران و خواص اصحاب حجر بودند از كوفه فرار كرده تا به منطقهء موصل عراق رسيدند و در آن جا ، ميان كوهى مخفى شدند و آن جا را براى خود مأمن و پناهگاه قرار دادند . و چون به كدخداى محلّ خبر رسيد كه دو مرد ناشناس در غارى در ميان كوه مخفى گرديدهاند ، وى از آنان به شك افتاد و با عدّهاى به سوى آنان حركت نموده چون به دامنهء كوه رسيدند آنان از ميان كوه بيرون آمدند . چون عمر بن حمق شكمش آب آورده و پاى فرار براى وى باقى نمانده بود ، تسليم شدن را به فرار و يا مقاومت ترجيح داد ، ولى رفاعه چون از نظر سن جوان و از نظر جسم قوى و نيرومند بود سوار بر اسب گرديد تا از عمرو بن حمق دفاع كند و نگذارد او را دستگير كنند . عمرو به دو