تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 744

مساهمون:

ص٧٤٤
كنده ناميده مىشد ، گرد آمدند . در اين هنگام يكى از شرطه‌ها عبد الله بن خليفهء طائى را با عمودى زد و بر روى زمين انداخت در حالى كه اين رجز مىخواند :
قد علمت يو الهياج خلتى * انّى اذا فئتى تولّت و كثرت عداتها او قلّت * انّى قتّال غداة بلّت
دوستان من مىدانند كه درگاه رزم اگر گروه همرزم من فرار كنند و دشمنان ما زياد باشند يا اندك من كشتار كنم آن گاه كه ديگران فرار كنند .

حجر پنهان مىشود

آن گاه ياران حجر از درهاى مسجد كوفه كه به نام درهاى كنده بود خارج شدند و حجر سواره به خانهء خودش روانه شد . باز عدّه‌اى از يارانش كه در ميان‌شان از افراد قبيلهء كنده كمتر ديده مىشد در خانه‌اش اجتماع و در همان جا و در مقابل حجر باز جنگى در ميان مأمورين زياد و ياران حجر در گرفت . حجر خطاب به يارانش گفت : واى بر شما ! چه مىكنيد متفرّق گرديد و جنگ نكنيد . اينك من راه بعضى از كوچه‌ها را پيش مىگيرم و به سوى قبيلهء بنى حرب پيش مىروم آن گاه حجر بدان سو روانه شد ، و به خانهء يكى از افراد قبيلهء بنى حرب به نام سليم بن يزيد وارد شد . شرطه‌ها و مأمورين زياد هم كه در تعقيب حجر بودند ، همين خانه را زير نظر گرفتند و آن جا را محاصره نمودند . سليم كه خانهء خود را در محاصرهء مأمورين زياد ديد ، شمشير خود را برداشت كه با مأمورين به جنگ و مقابله بپردازد . صداى گريهء دخترانش بلند گرديد . حجر پرسيد : سليم چه مىخواهى بكنى ؟ گفت مىخواهم از اين مردم درخواست كنم تا دست از تو بردارند و متفرّق گردند و اگر نپذيرفتند تا شمشير در دست دارم ، در راه دفاع از تو با آنان مىجنگم . حجر گفت : لا ابا لغيرك - غير از تو بىپدر است - بنا بر اين چه شومى براى دختران تو آورده‌ام . سليم گفت : نه روزى آنان در دست من است ، و نه من حافظ آنانم ، روزى و حفظ و حراست آنان به عهدهء خدايى است كه هميشه زنده است و مرگ و زوال به دو راه ندارد ، من هيچ گاه اين ننگ را تحمّل نمىكنم كه آنان بريزند و در ميان خانهء من ، مهمان و پناهندهء مرا دستگير كنند . و من تا زنده هستم و دستم به قبضهء شمشير مىرسد ،