تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 741

مساهمون:

ص٧٤١
نمود كه : اگر نيازى به كوفه دارى ، بايد هر چه زودتر خود را به اين شهر برسانى . زياد با ديدن نامه عمرو به سرعت به سوى كوفه حركت نمود و وارد شهر گرديد . طبرى روايت مىكند : زياد نخست به دار الاماره وارد گرديد ، سپس در حالى كه قباى حرير بر تن ، و عبايى از خز سبز رنگ به دوش داشت و موى سر شانه زده به سوى مسجد روانه شد و در عرشهء منبر قرار گرفت . در آن هنگام حجر با عدّهء زيادى از يارانش ، در گوشه‌اى از مسجد نشسته بودند . زياد پس از حمد و ثنا گفت : عاقبت سركشى و گمراهى خطرناك است ، اين ها چون راحت زيسته‌اند سركش شده‌اند ، و از من خاطر جمع شده جسارت كرده‌اند . به خدا سوگند ! اگر از انحرافتان برنگرديد ، و راه راست را در پيش نگيريد ، درد شما را دوا خواهم نمود . اگر من نتوانم منطقهء كوفه را از تاخت و تاز حجر محافظت كنم ، و او را عبرت آيندگان سازم هيچ ارزشى ندارم . واى به حال مادرت اى حجر ! كه غذاى گرگان شدى . و باز طبرى نقل مىكند : زياد بن ابيه يك روز خطبه را طولانى كرد و نماز را به تأخير انداخت . حجر بن عدى به سخن آمد و گفت : زياد نماز را درياب ! وقت نماز گذشت ، ولى زياد بن ابيه به گفتار وى اعتنا نكرد و به سخنرانىاش ادامه داد . باز حجر صدا كرد : نماز ! نماز ! باز هم زياد به گفتار خود ادامه داد . چون حجر از گذشتن وقت نماز ترسيد دست برد و كف دست از سنگ‌ريزه‌هاى مسجد پر كرد و پرتاب كرد و به نماز برخاست . جمعيّت مسجد هم به تبع وى به نماز برخاستند . چون زياد وضع را اين چنين مشاهده نمود ، از منبر پايين آمد و به نماز ايستاد ، مردم هم با وى نماز به جاى آوردند و پس از آن كه از نماز فارغ گرديد ، در ضمن نامه‌اى كه به معاويه نوشت وضع حجر را نيز منعكس كرد و خيلى مطالب ديگر را هم در سعايت وى به قلم آورد . معاويه در پاسخ نامهء زياد نوشت : زنجير سنگين به گردنش بند و به سوى من بفرست . مؤلف استيعاب اين داستان را بدين گونه مىآورد : آن گاه كه معاويه به زياد فرماندارى عراق و نواحى آن را داد ، زياد بدرفتارى و سخت‌گيرى را در اين منطقه شروع نمود . اين بود كه حجر از فرمانبردارى وى سرپيچيد ، ولى از فرمانروايى معاويه سرپيچى نكرد . عدّه‌اى از ياران و شيعيان على ، در عزل زياد از حجر پيروى نمودند و روزى حجر به